پنجشنبه 1 اسفند 1392  05:17 ب.ظ    ویرایش: سه شنبه 29 بهمن 1392 05:49 ب.ظ
نوع مطلب: خاطرات روزمره ،زندگی ،

اهل سخنرانی قبول کردن نیستم. دلیلش هم این است که معتقدم مردم گوش‌شان از سخنرانی و موعظه پر است. آنچه بیشتر لازم داریم عمل است که ما نداریم. بگذرم، علی‌رغم اینکه در این شیوه خیلی پابرجا هستم و تقریباً به همه پاسخ «نه» می‌دهم، اما بعضی اوقات به دلیل بعضی معذورات هم مجبورم پاسخم مثبت باشد. یکی از این موارد درخواست یکی از بانک‌ها بود که برای جشنی که داشتند من حدود نیم‌ساعت صحبت کنم.

بعدازظهری که جلسه بود، همسرم قرار شد مرا به محل مراسم ببرند چون ماشین رو لازم داشتند. دخترم هم ما را همراهی کرد. در مسیر دخترم پرسید:‌ بابا در مورد چی می‌خوای سخنرانی کنی؟ گفتم تعادل کار و زندگی. جلو نشسته بود به محض گفتن این هر دو نفر زدند زیر خنده! دخترم از جلوی ماشین برگشت عقب و با تعجب و خنده پرسید: شوخی می‌کنی؟ و خانمم هم گفت اول صحبتت بگو: رطب خورده منع رطب کی تواند کند؟ کلی خندیدیم و البته من هم به رسم امانت اول صحبتم همین را گفتم.

این سخنرانی برای من مغتنم بود چون یک بار دیگر در این مورد از نظر شخصی فکر کردم. واقعاً ما اگر شبانه روز رو به سه هشت ساعت تقسیم کنیم (8 ساعت کار، 8 ساعت خواب و امور شخصی و 8 ساعت زندگی!!! که منظورم با خانواده بودن است) چه عملکردی داریم؟ یکی از مشکلات همه‌ی ما (خصوصاً در دانشگاه) این است که در ساعت کار یا در کلاسیم و یا مشغول صحبت و تازه اول شب یادمان می‌آید مقاله‌مان رو ننوشته‌ایم و ... بعضی هم درگیر کارهای و شغل‌های دوم و سوم هستیم. این وسط می‌ماند اول از همه خودمان که با این شیوه دچار آسیب می‌شویم و بعد خانواده،‌خصوصاً فرزندان که آسیب جدی‌تری می‌بینند.

چند روزی بعد از این سخنرانی روی این تعادل فکر کردم و کمی مراعات کردم اما بعدش برگشتم به عادت نادرست قبلی!!

   


نظرات()   

گذر عمر

حرفهای ما هنوز ناتمام،‌ تانگاه می كنی وقت رفتن است.... قیصر امین پور