یکشنبه 7 شهریور 1395  04:36 ب.ظ    ویرایش: یکشنبه 7 شهریور 1395 04:58 ب.ظ
نوع مطلب: خاطرات روزمره ،

دارند دستشویی بخش اداری دانشکده رو درست می کنند. هنگام ظهر برای شستن دست‌ها رفتم آبدارخانه‌ی دانشکده. فرصتی شد با نیروی خدماتی دانشکده‌مان که انسان شریف و پرکاری است بعد مدت‌ها صبحت کنم. برادرش را اخیرا در آتش سوزی از دست داده. رویکردش به زندگی برایم جالب بود. می گفت با یکی دو بچه، یک میلیون و خورده‌ای حقوق می گیرد و تقریباً بیش از این قسط بانک می دهد. عصرها بعد دانشکده می رود جای دیگری نگهبانی و با این اضافه کار زندگی را می‌چرخاند. می‌‌گفت همسرش دندان خرابی داشته که یک سال قبل دکتر تخلیه کرده که عصب کشی کند. نهایتا هفته گذشته درد گرفته. 180 تومان خرحش می‌شده. چاره ای جز کشیدن نبوده.  می‌‌گفت خدا را شکر می کند که کار تقریباً ثابتی دارد. می‌‌گفت هر موقع از کنار گذر که کارگرها ایستاده اند رد می شود خدا را شکر می کند که بالاخره حقوق ثابتی دارد و این اگر جای انها بود معلوم نبود کاری گیرش بیاید و باید شرمنده زن و بچه می رفت منزل.  می‌‌گفت اینها را که می بینید خیلی خوشحال است و قدر زندگی را می داند. این طور هم می شود به زندگی نگاه کرد.

صبح اول وقت کمی غر زدم که چرا کار ساختمانی دانشکده را طول داده اند و دستشویی درست نشده. ظهر از اینکه این کار فرصت شنیدن و صحبت کردن و دیدن همکاری را فراهم آورده خوشحال شدم. از بزرگ منشی‌اش و دیدگاه مثبت‌اش به زندگی با تمام سختی‌ها. با این دید خودم را در بعضی زمینه‌ها کوچک دیدم. تقریباً هر روز که دانشکده هستیم آنچنان مشغول کارها که فرصت دیدن و شنیدن همدیگر را نداریم. مثل ماشین کوکی برای انجام کارهایی شده‌ایم که بعضی‌هایشان خیلی هم ثمر ندارد. فرصت نداریم برای همدیگر وقت بگذاریم و همدیگر را ببینیم؟ چرا؟

   


نظرات()   

گذر عمر

حرفهای ما هنوز ناتمام،‌ تانگاه می كنی وقت رفتن است.... قیصر امین پور