تبلیغات
گذر عمر - مطالب خاطرات روزمره
جمعه 2 فروردین 1398  06:20 ب.ظ    ویرایش: جمعه 2 فروردین 1398 06:27 ب.ظ
نوع مطلب: خاطرات روزمره ،

یک سال دیگر هم گذشت. سال 1397 به دلیل مسئولیتی که داشتم متفاوت از سال های دیگر بود. ان شا الله این ایام سریع بگذرد و به کاری که بیشتر تمایل آن را دارم مشغول شوم. ان شا الله غم ها و مشکلات همه در سال 97 تمام شده باشد و سال 1398 سال همه خوبی ها، همراه تندرستی و لحظات آرام و شاد باشد.

   


نظرات()   
سه شنبه 29 اسفند 1396  07:45 ب.ظ    ویرایش: چهارشنبه 1 فروردین 1397 08:47 ب.ظ
نوع مطلب: خاطرات روزمره ،

سال 1396 نیز به اتمام رسید. چقدر زود گذشت. همین دیروز نوشتم یک سال دیگر گذشت! به هر صورت سال جدید را تبریک می گویم و امیدوارم سال 1397 سال همه ی خوبی ها باشد. سالی مملو از تندرستی، شادکامی و لحظات خوش.

   


نظرات()   
دوشنبه 17 آبان 1395  07:32 ق.ظ    ویرایش: دوشنبه 17 آبان 1395 08:12 ق.ظ
نوع مطلب: خاطرات روزمره ،

ایمیلی که در ادامه مطلب می‌آورم را یکی از دانشجویان برایم ارسال کرده. فکر کرده من کاره‌ای هستم و شکایت وضعیت سروصدای کتابخانه را به من کرده!! البته موضوع را به مسئولین دانشکده اطلاع دادم. ظاهراً موضوع ریشه‌ای حل شده و کلاً مدیریت کتابخانه را به کتابخانه مرکزی دانشگاه داده‌اند!!! فکر می‌کنم مشکل ان قدر بوده که از خیر مدیریت آن گذشته‌اند. این هم نوعی حل مشکل است. ما هم بگذریم!! مطلب زیر بخشی از پاسخ من به ایمیل دانشجو است به او گفته‌ام وضعیت به شکلی است که گاهی اوقات به جای اصلاح کل سیستم بهتر است به فکر حل مشکل حداقل برای خودمان باشیم.

سلام راستش من که کاره ای نیستم. باید کاری کنند اما به نظرم بیایید کمی واقع بین باشیم مشکل شاید از مدیریت نباشد و از فرهنگ است! فرهنگی که باید بلند صحبت کنیم، فرهنگی که برای همدیگر ارزشی قائل نیستیم و .... کار خوبی کردید که منعکس کردید و من هم حضوری با مسئولین صحبت می کنم اما بیایید دنبال راه کار فردی هم باشیم. به نظرم بهتر است صندلی انتخاب کنید که اشخاص را کمتر ببینید. اخرین میز از ردیف اقایان رو به دیوار بخش خانم‌ها منظورم است. در مورد صدا اگر مثل من مشکل شنوایی می داشتید مشکل تا حدودی حل بود!! اما شاید با گذاشتن گوشی ضد صدا مشکل تا حدودی حل شود حداقل پچ پچ ها مخل تمرکزتان نخواهد بود. گوشی هایی که کارگران مته های برقی می گذارند برای این کار مناسب است، قیمتی هم ندارد یا حتی محافظ های گوشی که در استخر می گذارند هم صدا را کم می کند. اگر بخواهید مشکل را اساسی حل کنید ممکن است عمرتان بگذرد و تحصیل‌تان هم تمام شود و مشکل حل نشود!!!

ادامه مطلب   


نظرات()   
سه شنبه 6 مهر 1395  05:00 ب.ظ    ویرایش: جمعه 16 مهر 1395 07:49 ب.ظ
نوع مطلب: خاطرات روزمره ،زندگی ،

یکی از لحظاتی که همه‌ی ما همیشه در پس ذهن‌مان داریم و آرزوی رخدادش را نمی‌کنیم برای من به وقوع پیوست. حدود در همین ساعتی که این پیام را نوشته‌ام. پدرم دارفانی را وداع گفتند. همان گونه که همیشه آرزو می‌کردم به آرامی و با عزت فوت کردند. عمر کاملی از خدا گرفتند و برای ما که فرزندشان بودیم همیشه الگوی مردم‌داری، نیکوکاری و همه‌ی صفات خوب بودند. در شهادت برادر 19 ساله‌ام در سال 61 قطره‌ای اشک نریختند و سیاه نپوشیدند چون اعتقاد داشتند او را برای خدا داده‌اند. فوت ایشان قطعا برای ما سخت است اما هر چه در ارتباط با مرگ در خاطر دارم این است که منش ایشان طوری بود که شاید مصداق این آیه قران بودند: کل نفس بما کسبت رهینه (هر نفسی در گرو آن چیزی است که انجام داده است.) ان شا الله خدا به همه ما توفیق عمل صالح و عمر و مرگ با عزت دهد. یکی از همکاران در روز بعد از فوت پدرم پیامی (که در ادامه مطلب می آورم) را ارسال کرده اند که برای من و سایر بازماندگان مایه آرامش بود.

محسن خامسان
حاج محسن خامسان (26/ تیر/1302 - 6/مهر/1395)

ادامه مطلب   


نظرات()   
یکشنبه 7 شهریور 1395  05:36 ب.ظ    ویرایش: یکشنبه 7 شهریور 1395 05:58 ب.ظ
نوع مطلب: خاطرات روزمره ،

دارند دستشویی بخش اداری دانشکده رو درست می کنند. هنگام ظهر برای شستن دست‌ها رفتم آبدارخانه‌ی دانشکده. فرصتی شد با نیروی خدماتی دانشکده‌مان که انسان شریف و پرکاری است بعد مدت‌ها صبحت کنم. برادرش را اخیرا در آتش سوزی از دست داده. رویکردش به زندگی برایم جالب بود. می گفت با یکی دو بچه، یک میلیون و خورده‌ای حقوق می گیرد و تقریباً بیش از این قسط بانک می دهد. عصرها بعد دانشکده می رود جای دیگری نگهبانی و با این اضافه کار زندگی را می‌چرخاند. می‌‌گفت همسرش دندان خرابی داشته که یک سال قبل دکتر تخلیه کرده که عصب کشی کند. نهایتا هفته گذشته درد گرفته. 180 تومان خرحش می‌شده. چاره ای جز کشیدن نبوده.  می‌‌گفت خدا را شکر می کند که کار تقریباً ثابتی دارد. می‌‌گفت هر موقع از کنار گذر که کارگرها ایستاده اند رد می شود خدا را شکر می کند که بالاخره حقوق ثابتی دارد و این اگر جای انها بود معلوم نبود کاری گیرش بیاید و باید شرمنده زن و بچه می رفت منزل.  می‌‌گفت اینها را که می بینید خیلی خوشحال است و قدر زندگی را می داند. این طور هم می شود به زندگی نگاه کرد.

صبح اول وقت کمی غر زدم که چرا کار ساختمانی دانشکده را طول داده اند و دستشویی درست نشده. ظهر از اینکه این کار فرصت شنیدن و صحبت کردن و دیدن همکاری را فراهم آورده خوشحال شدم. از بزرگ منشی‌اش و دیدگاه مثبت‌اش به زندگی با تمام سختی‌ها. با این دید خودم را در بعضی زمینه‌ها کوچک دیدم. تقریباً هر روز که دانشکده هستیم آنچنان مشغول کارها که فرصت دیدن و شنیدن همدیگر را نداریم. مثل ماشین کوکی برای انجام کارهایی شده‌ایم که بعضی‌هایشان خیلی هم ثمر ندارد. فرصت نداریم برای همدیگر وقت بگذاریم و همدیگر را ببینیم؟ چرا؟

   


نظرات()   
پنجشنبه 30 اردیبهشت 1395  05:43 ب.ظ    ویرایش: پنجشنبه 30 اردیبهشت 1395 05:52 ب.ظ

این ایمیل را امروز یکی از دانشجویان سابقم ارسال کرده.

سلام آقای دکتر. شاید امروز برای نوشتن این ایمیل کمی مناسب به نظر برسد. من دانشجوی کارشناسی شما بودم چند سال پیش. یادمه یکی از کلاسهامو نمیومدم و شما به هیچ نحو راضی به حذف تکدرس نشدید و برای من صفر رد کردید... و من مشروط شدم. امروز ایمیل زدم تا بابت اون صفر ازتون تشکرکنم!اون صفر دریچه دیگری به روی من باز کرد. منو به خودم آورد و الان من دانشجوی ارشد روزانه دانشگاه (نام یکی از دانشگاه تراز اول کشور)ام.با بهترین رتبه در کنکور... تاهرجا برسم مدیون اون صفرم که شما بهم دادین.. ممنونم تا ابد.

در مورد این ایمیل دو نکته به ذهنم رسید: بعضی از دانشجویان فکر می‌کنند که اگر با آن‌ها به دلیل سهل‌انگاری که دارند برخورد شود از سر کینه یا عقده یا .... است. این تصور اشتباه است. معلم وظیفه دارد از هر ابزاری برای کمک به ارتقاء سطح دانشجویانش استفاده کند. دوم اینکه طرز برخورد انسان‌ها با مشکلات تعیین کننده‌ی آینده آن‌هاست. عزیزی که ایمیل رو ارسال کرده خیلی راحت می‌توانست آن صفر و مشروطی را نقطه انتهای کارش تلقی کند و با توجیه همه پسند (برخورد نامناسب استاد) به راه دیگری رود. یادمان باشد همه چیز بر تفسیر ما از وقایع استوار است. برای این دانشجوی گرامی آرزوی توفیق بیشتر در زندگی دارم.

   


نظرات()   
جمعه 17 اردیبهشت 1395  02:19 ب.ظ    ویرایش: جمعه 17 اردیبهشت 1395 02:32 ب.ظ
نوع مطلب: خاطرات روزمره ،

لحظاتی پیش باخبر شدم استاد فرزانه دکتر غلامحسین شکوهی بعد سال‌ها بیماری به رحمت ایزدی پیوستند. در دو دهه قبل که در گروه علوم تربیتی دانشگاه بیرجند استخدم شدم دکتر شکوهی به دلیل کسالت و فرار از آلودگی‌های تهران به بیرجند آمده بودند. چند سالی تا شروع دوره دکتری در محضر ایشان بودم. وارستگی ایشان و به معنای واقعی معلم بودن از خصوصیات بارز استاد شکوهی بود. رحلت ایشان را به همه‌ی کسانی که دغدغه‌ی تعلیم و تربیت نسل جدید را دارند تسلیت می‌گویم. مدتی قبل در این لینک خاطره‌ای از دکتر شکوهی نوشتم. یک بار دیگر فراز پایانی آن را به یاد استاد تکرار می‌کنم که:‌« پنجاه هفت سال معلم بودم، هیچ گاه آرزو نکردم که اى کاش شغل دیگرى داشته باشم.»

توصیه می‌کنم اگر وقت داشته باشید کتاب «کلاسی از جنس واقعه» تألیف آقای دکتر نیستانی که دوره کارشناسی‌شان را در دانشگاه بیرجند از محضر دکتر شکوهی فیض برده‌اند و با قلمی رسا خاطرات آموزنده‌شان را به رشته تحریر در آورده‌اند مطالعه کنید (لینک 1 - لینک 2)


   


نظرات()   
پنجشنبه 9 اردیبهشت 1395  09:27 ق.ظ    ویرایش: پنجشنبه 9 اردیبهشت 1395 10:49 ب.ظ
نوع مطلب: خاطرات روزمره ،

بالاخره نام گذاری روزها (که البته من خیلی با آن موافق نیستم!!) به روان‌شناسان و مشاوران هم رسید و امسال امروز را اولین روز روان‌شناس و مشاور نام‌گذاری کرده‌اند. این نام‌گذاری اگر به نهادینه کردن حرفه‌ی روان‌شناسان و مشاوران برای عموم مردم کمک کند مایه‌ی خیر و برکت خواهد بود. به هر صورت  این روز را به همه‌ی همکاران تبریک می‌گویم و متن زیر که بخش پایانی مطلبی است که یکی از همکاران برایم ارسال کرده‌اند را تقدیم می‌کنم. مطلب اصلی آن (اتاقم پر از ناگفته هایی است ...) واقعیتی است که فقط روان‌شناسان و مشاوران آن را به خوبی لمس می‌کنند:
......
من اکنون یک روان‌شناسم ...
اتاق من پر است از ناگفته‌هایی که به سختی و با احتیاط بیان شدند ...
پر است از شکستن بغض‌هایی که سال‌ها در برابر شکستن مقاومت کرده بودند ...
خلوتم پر است از رازهایی که بنا بود هیچ وقت به زبان آورده نشوند ...
سکوت اتاق من بارها شاهد رها کردن تمام دستاویزها و رسیدن به باور "توانستن‌ها" بوده است...
شاهد التیام دردها و رنج‌ها ...
اطراف من پر است از نگاه های خیره و دنبال فرصت بودن ها...
پر از تردید بین گفتن یا نگفتن ...
 
من روان‌شناسم ...
روان‌شناس بودن انتخاب من است ...
می‌دانید روان‌شناس بودن درد شیرینی‌ست

   


نظرات()   
سه شنبه 17 فروردین 1395  01:34 ب.ظ    ویرایش: سه شنبه 17 فروردین 1395 03:30 ب.ظ
نوع مطلب: خاطرات روزمره ،

دیروز دکتر آیتی (رئیس دانشکده) بزرگوارنه به دفترم آمدند و گفتند شخصی در ارتباط با مجله‌ای که قبلا داشتیم (دانش روان‌شناختی) پشت خط است و چون گرفتار بودم قرار شد به تماس گیرنده گفته شود که ایمیل بزنند. آن فرد ایمیل زد و من هم پاسخ دادم. بعد ارسال پاسخ، ایشان این ایمیل را برایم ارسال کردند:

با سلام و تحیت مجدد آقای دکتر. از پاسخ شما ممنونم. الحمدالله وقتی هم بنده تماس گرفتم همکاران دانشکده بنده را چندبار ارجاع به جاهای مختلف دادند و  بسیار دلسوزی کردند تا کار بنده راه بیفتد. واقعا دلسوزی و حسن وظیفه این دانشکده قابل ستودن است و همچنین رئیس دانشکده که جنابعالی چنین میفرمایید. بنده خودم در وزارت علوم کار می کنم و متوجه میشوم تفاوت رفتار و برخوردها را......

من هم این پاسخ را دادم:
سلام. بله دانشکده ما در این زمینه واقعا قابل تعریف است. من هم البته مدتی است برای پیگری موضوعی در وزارت از طریق تلفن پیگیر  کاری هستم برخلاف انتظار کارشناس مسئول ان همیشه سرکار بوده و همیشه هم پاسخ گو هستند. برای من هم مثل شما باعث تعجب بود. البته تعجب بیشتر ما باید بیشتر از این بابت باشد که چرا تعجب می کنیم؟! چرا باید وضعیت به گونه ای باشد که اگر کسی وظیفه خود را انجام می دهد و پاسخ گو است باید تعجب کنیم و برایمان عیجب باشد.
-----
در ادامه پیام یکی از دانشجویان را که متعاقب این مطلب برایم ارسال کرده اند را مطالعه کنید:

ادامه مطلب   


نظرات()   
شنبه 14 فروردین 1395  11:17 ق.ظ    ویرایش: شنبه 14 فروردین 1395 11:20 ق.ظ
نوع مطلب: خاطرات روزمره ،

این است حکایت اولین روز کاری کلاس ها بعد از حدود سه هفته تعطیلات: تعطیل! به نظرم هیچ مملکتی با خوشگذرانی و تعطیلی پشت تعطیلی (حال به هر مناسبتی و به هر دلیلی) پیشرفت نکرده و ما هم نخواهیم کرد!!


   


نظرات()   
یکشنبه 1 فروردین 1395  08:00 ق.ظ    ویرایش: پنجشنبه 20 اسفند 1394 09:20 ب.ظ
نوع مطلب: خاطرات روزمره ،

یک سال دیگر هم گذشت. امیدوارم سالی که گذشته برای همه منشا خیر و برکت بوده باشد و سال آینده نیز توام با تندرستی؛ آرامش و موفقیت باشد.


   


نظرات()   
شنبه 1 فروردین 1394  02:15 ق.ظ    ویرایش: چهارشنبه 27 اسفند 1393 12:01 ب.ظ
نوع مطلب: خاطرات روزمره ،

سال 93 با همه‌ی خوبی‌ها و (شاید برای بعضی‌ها) بدی‌هایش هم تمام شد. سال جدید رو به همه تبریک می‌گویم امیدوارم سال 94 سال تندرستی و لحظات شاد برای همه باشد.


   


نظرات()   
دوشنبه 25 اسفند 1393  11:27 ب.ظ    ویرایش: جمعه 22 اسفند 1393 08:33 ق.ظ
نوع مطلب: خاطرات روزمره ،

سال 93 رو به اتمام است. در این ایام همه به فکر خانه‌تکانی هستیم و چه خوب که به جای جنبه‌های مادی، خدا توفیق دهد که خانه‌ی دل را هم تکانی بدهیم. خدا به من یکی که این توفیق رو نداد که خانه‌ی دل رو تکان بدهم اما از جنس دیگری خانه‌تکانی کردم. مدتی بود که احساس می‌کردم بعضی کارها را نه از روی توجیه منطقی و  یا به‌خاطر احساس درونی به موثر بودن قبول کرده‌ام بلکه بیشتر با فشار زیاد (از جنس همان احساس مسئولیت‌هایی که موقع انتخابات به همه دست می‌دهد!!!)‌ پذیرفته‌ام. تعدد کارها هم منجر به فشار زیاد و کمی احساس کسالت در بهمن‌ماه را موجب شد. لذا تصمیم گرفتم آخر سالی خانه‌تکانی در مسئولیت‌ها بکنم و هر کاری که احساس می‌کنم بی‌فایده یا غیرمؤثر است را کنار بگذارم. برای همین هفته‌ی اول اسفند چهار استعفاء را تحویل مدیران دانشگاه، وزیر و یک مورد هم در بیرون دانشگاه دادم. تصمیم برای همه‌ی اینها به جز یکی برایم خیلی ساده بود. یکی از این کارها را نه اینکه معتقد بودم بی‌فایده یا غیرمؤثر است، بلکه چون اراده‌ی لازم در مجموعه‌ی مدیریتی که کار می‌کنم را برای اجرای برنامه‌ها مشاهده نکردم کنار گذاشتم.  مانده یک مسئولیت دیگر که به‌دلایلی تا یکی دو هفته‌ دیگر خانه‌تکانی‌اش را به تعویق انداخته‌ام. ان شاء الله خدا به همه‌ی ما توفیق دهد که بیش از خود، کشور را ببینیم و توفیق دهد که با عوض شدن سال، حال‌مان هم تغییر یابد.

   


نظرات()   
جمعه 19 دی 1393  05:21 ب.ظ    ویرایش: جمعه 19 دی 1393 09:45 ب.ظ
نوع مطلب: خاطرات روزمره ،

بعد از مدت‌ها که فرصت قدم زدن پیدا نکرده بودم دیشب که شب تولد حضرت محمد (ص) بود برای خریدی مختصری که همسرم داشتند رفتیم خیابان معلم. خرید را که انجام دادیم گفتم بد نیست قدمی هم بزنیم که بعد از یک هفته کار سنگین تمدد اعصابی شود، اما چه تمددی شد این قدم زدن!!

هنوز چند متری نرفته بودیم که پسرکی 4 یا 5 ساله با شیطتنت از کنارمان گذشت، یک لحظه توجهم را جلب کرد چون دقایقی قبل با همسرم داشتیم در مورد دختر بچه‌ی کوچکی که دیدیم صحبت می‌کردیم. چند قدم جلوتر دیدم پسرک ایستاده و گریه می‌کند! مادرش را گم کرده بود. اسمش اشکان بود. حدود نیم‌ساعتی چند صد متری را بالا و پایین رفتیم و با پسرک خوش و بش کردیم تا اینکه والدین هراسانش پیدا شدند. چشمان قرمز پدر و مادر نشان از دقایق سختی بود که گذرانده بودند. تا بجه هستیم نمی‌فهمیم پدر و مادرها برای ما چه غصه‌هایی که نخورده‌اند.

هنوز این ماجرا تمام نشده بود که جوانی که کودکی را بغل داشت و خانمی هم دنبالش بود برای کمک جلویم را گرفت. اول گفت می‌خواهد برود روستا. گفتم از کجا آمده‌ای، گفت دیروز از زندان آزاد شدم. گفتم جرمت چی بوده؟‌گفت سفته داشته‌ام. کمی تعجب کردم. همسرم گفت کمکش کنیم. گفتم بگذار ببینم قضیه چیه بعد هر کمکی خواست خواهم کرد. زنگ زدم به یکی از دوستان که معاون زندان است و معلوم شد که دیروز آزاد نشده که 4 ماه قبل بوده. جرمش هم سفته نبوده که دزدی بوده!! به او گفتم چرا دروغ می‌گوید! گفت که سرکار بوده‌ام و حقوق نمی‌داده‌اند. چطوری خرجی زن و بچه‌ام را بدهم؟ اول اتفاقی کارتی را جلوی عابر بانک دیده‌ام و 500 هزار تومان برداشته‌ام و بعد هم یکی دو کارت دیگر را به همین طریق ... نگاهی به دخترک ناز و زیبایش کردم و البته خانمش که کنار خیابان با خجالت ایستاده بود. با توجه به اینکه از طریق مرکز مشاوره زندان در جریان آسیب‌های زندانیان و خانواده‌هایشان هستم، به خودم لززیدم. هم خودش و هم خانواده‌اش در معرض سخت‌ترین آسیب‌ها هستند. آدرسش را گرفتم ببینم هفته دیگر کاری می‌توانم برایش بکنم یا نه؟

دیشب یکی از شب‌های مهم بود. تولد حضرت محمد. تمام شهر را گشتیم. دریغ از یک جا که بو و حس جشن را داشته باشد. نه پرچمی، نه مغازه‌ای که شیرینی بدهد و .... به ذهنم رسید بعضی اوقات اگر هر کسی به ویژه مسئولین فرصت کنند و از اتاق‌های گرم و نرم‌شان و اگر مقامی داشته باشند از کمند محافظین و مشاوران‌شان بیرون بیایند و کمی در خیابان قدم بزنند بد نیست. خیلی چیزها دست‌گیرشان می‌شود. از خودمان و از جامعه‌ای که ساخته‌ایم.خیلی جیزها را نباید در مقام حرف دید، باید در عمل و نوع رفتار مشاهده کرد.

   


نظرات()   
پنجشنبه 29 اسفند 1392  08:30 ب.ظ    ویرایش: شنبه 24 اسفند 1392 01:33 ب.ظ
نوع مطلب: خاطرات روزمره ،

سال 1392 هم تمام شد؛ با همه‌ی خوبی‌ها و بدی‌هایش. ان شا الله سال جدید برای همه سالی مملو از لحظات خوش باشد. مملو از تندرستی و موفقیت.

   


نظرات()   
دوشنبه 19 اسفند 1392  06:28 ب.ظ    ویرایش: دوشنبه 19 اسفند 1392 06:42 ب.ظ
نوع مطلب: خاطرات روزمره ،

سال 92 سال خوبی برای روان‌شناسی کشور نبود. امروز سایت انجمن روان‌شناسی ایران خبر درگذشت استاد دکتر مرتضی نصفت را اعلام کرد. از جمع اساتید ما در دوره‌ی کارشناسی در دانشگاه تهران سال جاری 3 نفر درگذشته‌اند که بی‌شک برای جامعه‌ی روان‌شناسان کشور دکتر مرتضی نصفتخبر خوبی نیست. دکتر نصفت از پیش‌کسوتان روان‌شناسی کشور و یا شاید بتوان گفت از نسل اول روان‌شناسان علمی ایران بود. مرحوم دکتر هومن می‌گفتند که دکتر نصفت استاد ایشان بوده‌اند. شاید اولین کتاب روش آمار در روان‌شناسی را هم ایشان نوشته باشند. من با این کتاب از اولین روز دانشجویی در گروه روان‌شناسی دانشگاه تهران آشنا شدم که در زمان خودش تنها کتاب آمار برای روان‌شناسان بود. اولین روز و ساعت زندگی دانشجویم با درس آمار شروع شد. استادمان هم دکتر هومن بودند. به دلیل نوع تدریس و دلهره‌ای که در من نسبت به این درس ایجاد شد، فوری به کتابخانه دانشکده رفتم و تنها کتاب آمار که همین کتاب بود را گرفتم.

با دکتر نصفت درس روش‌تحقیق را در دوره‌ی لیسانس داشتم. یادش به‌خیر. کراوات، پیراهن آستین کوتاه سفید و نظم خاصی که داشتند،‌ در خاطره‌ام هنوز مانده.  ته لهجه‌ی ترکی داشتند. به دلیل نوع خاصی که درس می‌دادند مجبور بودیم کل کلاس‌ها را ضبط کنیم تا بعد از چند بار مرور بفهمیم چه می‌گویند. روح‌شان شاد باشد.


   


نظرات()   
پنجشنبه 1 اسفند 1392  05:17 ب.ظ    ویرایش: سه شنبه 29 بهمن 1392 05:49 ب.ظ
نوع مطلب: خاطرات روزمره ،زندگی ،

اهل سخنرانی قبول کردن نیستم. دلیلش هم این است که معتقدم مردم گوش‌شان از سخنرانی و موعظه پر است. آنچه بیشتر لازم داریم عمل است که ما نداریم. بگذرم، علی‌رغم اینکه در این شیوه خیلی پابرجا هستم و تقریباً به همه پاسخ «نه» می‌دهم، اما بعضی اوقات به دلیل بعضی معذورات هم مجبورم پاسخم مثبت باشد. یکی از این موارد درخواست یکی از بانک‌ها بود که برای جشنی که داشتند من حدود نیم‌ساعت صحبت کنم.

بعدازظهری که جلسه بود، همسرم قرار شد مرا به محل مراسم ببرند چون ماشین رو لازم داشتند. دخترم هم ما را همراهی کرد. در مسیر دخترم پرسید:‌ بابا در مورد چی می‌خوای سخنرانی کنی؟ گفتم تعادل کار و زندگی. جلو نشسته بود به محض گفتن این هر دو نفر زدند زیر خنده! دخترم از جلوی ماشین برگشت عقب و با تعجب و خنده پرسید: شوخی می‌کنی؟ و خانمم هم گفت اول صحبتت بگو: رطب خورده منع رطب کی تواند کند؟ کلی خندیدیم و البته من هم به رسم امانت اول صحبتم همین را گفتم.

این سخنرانی برای من مغتنم بود چون یک بار دیگر در این مورد از نظر شخصی فکر کردم. واقعاً ما اگر شبانه روز رو به سه هشت ساعت تقسیم کنیم (8 ساعت کار، 8 ساعت خواب و امور شخصی و 8 ساعت زندگی!!! که منظورم با خانواده بودن است) چه عملکردی داریم؟ یکی از مشکلات همه‌ی ما (خصوصاً در دانشگاه) این است که در ساعت کار یا در کلاسیم و یا مشغول صحبت و تازه اول شب یادمان می‌آید مقاله‌مان رو ننوشته‌ایم و ... بعضی هم درگیر کارهای و شغل‌های دوم و سوم هستیم. این وسط می‌ماند اول از همه خودمان که با این شیوه دچار آسیب می‌شویم و بعد خانواده،‌خصوصاً فرزندان که آسیب جدی‌تری می‌بینند.

چند روزی بعد از این سخنرانی روی این تعادل فکر کردم و کمی مراعات کردم اما بعدش برگشتم به عادت نادرست قبلی!!

   


نظرات()   
دوشنبه 28 بهمن 1392  05:09 ب.ظ    ویرایش: دوشنبه 28 بهمن 1392 08:17 ب.ظ

اگر دانشجویی در سال اول تحصیل به ترتیب معدل 15.70 و 9.03 داشته باشد (6 نمره افت معدل در یک نیم‌سال). ترم تابستانی با سه درس عمومی هم معدل حدود 9 را تکرار و بعد در سال دوم تحصیلی در نیم‌سال اول معدلش 3.72 و در ترم بعد هم تا نزدیک حذف و اضافه،‌ انتخاب واحد نکرده باشد، به نظر شما:

- اولین چیزی که در مورد این دانشجو به ذهن‌تان می‌رسد، چیست؟
- اگر شما در مقام تصمیم‌گیری بودید (صرف‌نظر از سایر اطلاعات پیرامون وی) چه اقدامی در مورد او انجام می‌دادید؟
- دانشگاه باید چه کاری در مورد او انجام می‌داد؟ و یا انجام دهد؟

البته ضمن اینکه واقعاً می‌خواهم نظر بعضی از مخاطبان را بدانم، برای خودم همه‌ی اینها رو نوشتم که نشانی باشد از یک روز سخت در مرکز مشاوره!!!! هم برای خودم و هم برای همکاران بسیار گران‌قدرم که امروز خیلی اذیت شدند.

   


نظرات()   
شنبه 26 بهمن 1392  03:43 ب.ظ    ویرایش: یکشنبه 27 بهمن 1392 10:02 ب.ظ
نوع مطلب: خاطرات روزمره ،

یادش به‌خیر سال 1368 که در دوره لیسانس وارد دانشگاه تهران شدم. دکتر ایروانی مدیر گروه بودند و تا جایی که یادم می‌آید دروس روان‌شناسی تجریی، احساس و ادراک، پویایی گروه و آسیب‌شناسی را با ایشان داشتم و فکر می‌کنم در همه‌ی این دورس هم نمره ی خیلی بالایی از ایشان گرفتم. بعد از فوت دکتر دادستان و دکتر هومن، دکتر ایروانی (از  پیش کسوتان روان‌شناسی معاصر ایران)، سومین استاد ما در دوره‌ی لیسانس بودند که در این چند سال دارفانی را وداع گفتند. راهی‌ است که همه باید برویم خدا کمک کند که در مسیر درست برویم. دکتر ایروانی از اساتید بسیار خوش اخلاق بودند. یکی از جملات ایشان که برای اهمیت بحث آسیب‌شناسی گفتند هیچوقت از ذهنم پاک نشده این بود که باید نگذاریم کسی بیمار روانی شود،  اگر شد خیلی امید به درمان نداشته باشید! به هر صورت درگذشت ایشان برای امثال من که شاگردی‌‌شان را کرده‌‌ایم خبر خوبی نبود. خدا ایشان را بیامرزد. برای کسانی که کمتر با ایشان آشنایی دارند هم در این لینک می‌توانند عکس ایشان را ملاحظه کنند.

   


نظرات()   
شنبه 16 آذر 1392  07:32 ب.ظ    ویرایش: دوشنبه 18 آذر 1392 06:08 ق.ظ
نوع مطلب: زندگی ،خاطرات روزمره ،

خبر مرگ نلسون ماندلا را خیلی‌ها شنیدیم. فکر می‌کنم بهترین توصیفی که از او شده را محمد علی کلی قهرمان سابق بوکس دنیا که در زمان خود قهرمان مبارزه با نژادپرستی بود از ماندلا داشته است: زندگی ماندلا مملو از هدف و امید بود! به نظرم چقدر کوتاه و زیبا زندگی انسانی که 27 سال در زندان بوده را توصیف کرده. او در دورانی که هیچ کورسویی از امید نداشته، هم‌چنان امیدوار زندگی و نهایتاً با افتخار زندان را ترک و تأثیر شگفت‌آوری از خود نه تنها در سطح کشورش، که در دنیا به جای گذاشته است. به نظرم هر آنکس که در این دنیا از معنا تهی می‌شود، امیدش را از دست می‌دهد و با مشکلات به ظاهر بزرگ دست و پنجه می‌زند، زندگی این مرد بزرگ را بخواند.

پی‌نوشت: این را هم از زندگی ماندلا اضافه کنم که او برای اینکه بتواند مدرک حقوق‌اش را بگیرد، 50 سال به تناوب در حال تحصیل بوده!! و در حدود نیمی از واحدهایش هم مردود شده بوده!! البته این را ننوشتم که بعضی کسان فکر کنند با تنبلی و مردود شدن می‌توانند ماندلا شوند! بلکه باید یادمان باشد که همه‌ چیز درس نیست. رمز موفقیت ماندلا، داشتن هدفی مهم در زندگی، باور داشتن از اعماق وجود به آن هدف، و تلاش برای رسیدن به آن هدف بود. 

   


نظرات()   
جمعه 12 مهر 1392  10:34 ب.ظ    ویرایش: جمعه 12 مهر 1392 10:37 ب.ظ
نوع مطلب: خاطرات روزمره ،

عصرهای جمعه تا پاسی از شب مشغول امور دروس هفته آینده  و پاسخ دادن ایمیل ها هستم. الان زلزله شد. نسبتاً شدید و عمودی هم بود. این خبر را خبرگزاری جمهوری اسلامی الان منتشر کرد. زلزله در خوسف در نزدیکی بیرجند بوده و خدا کند که مشکل خاصی ایجاد نشده باشد.

   


نظرات()   
دوشنبه 1 مهر 1392  07:31 ق.ظ    ویرایش: چهارشنبه 10 مهر 1392 10:01 ب.ظ
نوع مطلب: خاطرات روزمره ،

باز هم اول مهر شد و شروع سال تحصیلی جدید. هر چند حدود ده روز است که‌ عملاً کلاس‌های درسی دانشگاه‌ها شروع شده اما افکر نکنم روزی بتواند جای اول مهر را برای تبریک گفتن شروع سال تحصیلی جدید بگیرید. شروع سال تحصیلی جدید بر همه مبارک.

   


نظرات()   
شنبه 16 شهریور 1392  07:25 ب.ظ    ویرایش: یکشنبه 17 شهریور 1392 07:22 ق.ظ
نوع مطلب: خاطرات روزمره ،

دانشجویان ورودی اول و دوم کارشناسی‌ارشد روان‌شناسی تربیتی دانشگاه بیرجند بیلان کار قابل قبولی را در پذیرش دوره‌ی دکتری داشتند. با اینکه بسیاری از دانشجویان مستعد در ورودی‌ها قبل در آزمون شرکت نکرده بودند،  از دانشجویان ورودی 87 (اولین دوره‌ی کارشناسی‌ارشد روان‌شناسی تربیتی دانشگاه بیرجند) خانم‌ خباز در دانشگاه علامه و خانم بهرامی و آقای فرمانی در دانشگاه تبریز قبول شده‌اند و آقای متقی‌نیا و خانم طالب‌زاده (از ورودی‌های 88)  نیز در دانشگاه الزهرا پذیرفته شده‌اند. نقل قول‌هایی از دانشجویان شرکت کننده در مصاحبه‌ها داشتم که بعضی از دانشگاه‌ها نگاه ویژه‌ای به دانشجویان خودی!! داشته‌اند که البته ضمن اینکه چنین رویکردی در اصل قابل پذیرش نیست اما باید بپذیریم که کجا زندگی می‌کنیم! به هر صورت برای همه‌ی این عزیزان آرزوی موفقیت در مرحله‌ی مهم دکتری را دارم. امیدوارم بیش از دکتری برای اینکه روان‌شناس خوبی باشند تلاش کنند. امیدوارم بتوانیم برای تمامی آن‌هایی که علی‌رغم توصیه‌ها به هر دلیل در سال قبل در کنکور دکتری شرکت نکردند یا با فاصله‌ی کمی پذیرفته نشدند سال آینده این موقع بتوانیم پیام تبریک بدهیم.

   


نظرات()   
دوشنبه 11 شهریور 1392  10:13 ب.ظ    ویرایش: - -
نوع مطلب: خاطرات روزمره ،

هوا کم کم بوی پاییز می‌دهد و سال تحصیلی جدید هم ان شا الله از 23 شهریور شروع خواهد شد. برنامه‌ی کلاسی نیم‌سال آینده را در صفحه برنامه‌ی کلاسی گذاشته ام. ممکن است تغییرات جزیی در برنامه در هفته‌های آینده اعمال شود.

   


نظرات()   
پنجشنبه 12 اردیبهشت 1392  05:29 ب.ظ    ویرایش: پنجشنبه 12 اردیبهشت 1392 06:00 ب.ظ

امروز مراجعی از دانشجویان ارشد داشتیم که به دنبال ارتباط با فردی از طریق چت، و ارسال عکس‌های خانوادگی‌اش مورد تهدید قرار گرفته بود. از یک طرف،‌خوشحال شدم که او در تقریباً اولین گام به ما مراجعه کرده و می‌توانیم کمکش کنیم؛ و از طرفی کمی متعجب، که چقدر نسل جوان صادق و پاکی داریم که زود گول می‌خورند، و از دیگر سو، نگران که چرا فردی با تحصیلات ارشد این‌قدر مهارت‌های زندگی پایینی دارد و نتوانسته موقعیت را به خوبی تجزیه و تحلیل کند.

وقتی فردی با عدم تحصیلات مناسب و با سابقه‌ی 15 ماه زندان و اقرار به اینکه نتوانسته با همسر سابقش بسازد، وعده و وعیدی می‌دهد، آیا من دانشجوی کارشناسی‌ارشد نباید موقعیت را تجزیه و تحلیل کنم و به سادگی گول خورده و عکس‌های خصوصی‌ام را برایش بفرستم؟؟ یاد حادثه‌ای مشابه مربوط به دانشجوی رشته‌ی پزشکی افتادم (خبرش را در اینجا بخوانید). آیا این افراد که در هوش متوسط به بالای آن‌ها نباید شک کرد، نباید از حداقل مهارتی و قدرت استنتاجی در تحلیل حوادث برخوردار باشند که به همین سادگی گول نخورند.

پیشنهاد می‌کنم اگر به هر دلیل درگیر چنین مواردی شدیم بهتر است در اولین گام و بلافاصله افرادی که در این زمینه می‌توانند کمک کنند را در جریان بگذاریم و فکر نکنیم حالا که اشتباه کرده‌ایم دیگر راه بازگشتی نیست. یادمان باشد که به هر دلیل ممکن است از روی عمد و یا غیرعمد در مسیر زندگی به سمت مرداب برویم. ولی یادمان باشد وقتی اندکی پایمان در مرداب فرو رفت اگر کمک بخواهیم به راحتی از آن بیرون خواهیم آمد ولی اگر جلوتر رویم دیگر کسی کمک زیادی نمی‌تواند بکند.

این حوادث نشان می‌دهد که ما چه به عنوان پدر و مادر، و چه به عنوان سیستم (آموزش و پرورش و آموزش عالی)‌ نقش خود را در تربیت نسلی آگاه و با مهارت به خوبی ایفا نکرده‌ایم. 

   


نظرات()   
دوشنبه 9 اردیبهشت 1392  12:45 ق.ظ    ویرایش: دوشنبه 9 اردیبهشت 1392 10:32 ق.ظ
نوع مطلب: خاطرات روزمره ،

روزهای یکشنبه معمولاً صبح مسیر منزل تا دانشکده را پیاده طی می‌کنم، چیزی در حدود 5 کیلومتر که برای شغل بی‌تحرکی که دارم خیلی ضروری است.  برای پرهیز از سروصدا و البته دود ماشین‌ها معمولاً از مسیرهایی می‌روم که خلوت‌تر باشد. در خیابان عدل در چند قدمی‌ام صحنه‌ی تصادفی رخ داد. پرایدی با سرعت به خانمی زد که قصد داشت از عرض خیابان رد شود. کمی تند کردم و در حالیکه رهگذران بهت‌زده به بدن به رو افتاده‌ی او  نگاه می‌کردند، انگشتم را روی مچ دستش گذاشتم. الحمدالله نبض می‌زد. همزمان با تماس با اورژانس، کمک کردیم و فرد تصادفی را به رو کردیم: خون از بینی و گوش‌اش جاری بود و .....

تمام مسیر فکر می کردم که چقدر زندگی کوتاه است. آخر راننده‌ی محترم به کجا چنین شتابان!! فرق فشاری که به گاز ماشین بدهی یا ندهی در شهر کوچکی مانند بیرجند چیزی در حدود 10 دقیقه است! به فرزند احتمالی خانمی که تصادف کرده بود فکر کردم که ظهر احتمالاً منتظر خواهد بود مادرش به استقبالش بیاید و شاید مادر این خانم که عصر منتظرش خواهد بود. قدر زمانی که هستیم و نفس می‌کشیم را باید دانست و نگذاشت که هر چیز کوچکی (و حتی بزرگی) لذت زندگی کردن را از ما بگیرید، سعی کنیم ببخشیم، صبور و مهربان باشیم و سوهان بر اعصاب همدیگر نکشیم. شاید فردا صبح نوبت ما باشد!

   


نظرات()   
پنجشنبه 1 فروردین 1392  08:00 ق.ظ    ویرایش: - -
نوع مطلب: خاطرات روزمره ،

نوروز باستانی و سال جدید را تبریک می‌گویم. ان شاء الله سلامت، سعادت، سرور، سیادت، سرسبزی، سربلندی و سرزندگی در تمام سال هفت‌سین زندگی‌تان باشد. امیدوارم سال 1392، سالی مملو از لحظات خوش بوده و پیام واقعی نوروز را که خانم ابراهیمی در ایمیلی برایم فرستاده در تمام سال آویزه‌ی گوشمان باشد:

پیام نوروز این است
دوست داشته باشید و زندگی کنید. زمان همیشه از آن شما نیست ... 

   


نظرات()   
چهارشنبه 25 بهمن 1391  11:11 ب.ظ    ویرایش: - -
نوع مطلب: خاطرات روزمره ،

25 بهمن سال جاری، چهارمین سالی است که در وبلاگ گذر عمر می‌نویسم. یادش به خیر 25 بهمن 1387 ساعت 11 و 23 دقیقه بعدازظهر (دقیقاً همین زمانی که این مطلب رو می‌نویسم!) گذر عمر را با این مطلب شروع کردم. قدر زندگی را بدانیم که خیلی خیلی زود می‌گذرد.

چون وبلاگ قبلی در بلاگ اسپات بوده و متأسفانه فیلتر شده، متن اولین پست رو در ادامه‌ی گذاشته‌ام.

ادامه مطلب   


نظرات()   
سه شنبه 17 بهمن 1391  01:56 ق.ظ    ویرایش: سه شنبه 17 بهمن 1391 02:28 ق.ظ

امروز صبح یکی از دانشجویان سابق و البته همکار عزیز امروزم، برای موردی مشورت کرد. در موضوعی دچار دو دلی شده بود. با اینکه توصیه‌ای که به او کردم را عمل نکرد، اما نوع تصمیمی که گرفت نشان می‌دهد با همه‌ی گرفتاری‌های موجود‌، می‌توان کسانی را پیدا کرد که در زندگی اخلاق و منفعت جمعی را بر منفعت زودگذر دنیوی و منافع شخصی ترجیح می‌دهند. این انسان‌های معدود، احترام‌برانگیزند و پیام‌آور این نکته هستند: که می‌توان به شکل‌ دیگری هم زندگی کرد. او باید بداند که خیلی‌ها به وجود چنین افرادی در جامعه افتخار می‌کنند.

در ادامه‌ی مطلب ایمیلی که در مورد تصمیم‌اش نوشته را بخوانید. البته متأسفم که به دلایلی باید بعضی جاها را سانسور!!!؟؟؟ کنم.

ادامه مطلب   


نظرات()   
سه شنبه 14 آذر 1391  02:08 ب.ظ    ویرایش: سه شنبه 14 آذر 1391 02:35 ب.ظ

همکار گرامی‌ام دکتر اسدی یونسی، در گروه روان‌شناسی دانشگاه بیرجند، متن سخنرانی دکتر هومن در جلسه پاس‌داشتش در دانشگاه تهران رو ارسال کرده‌اند. فکر می‌کنم این سخنرانی یا یه قول خود دکتر هومن وصیت علمی‌اش، می‌تواند به عنوان یک متن علمی و درسی به دانشجویان و دست‌اندرکاران امر پژوهش توصیه شود. متن صحبت دکتر را در ادامه همین مطلب بخوانید.

در ضمن، این عکس رو هم از وبلاگ دکتر جلیل فتح‌آبادی گرفته‌ام. دکتر اسدی نفر سمت راست دکتر هومن در ردیف وسط مشخص می‌باشند. یاد دکتر هومن عزیز که به حق دین بزرگی به گردن روان‌شناسی و تعلیم‌و‌تربیت ایران دارد، گرامی باد.


،

ادامه مطلب   


نظرات()   
  • کل صفحات:2  
  • 1
  • 2
  •   

گذر عمر

حرفهای ما هنوز ناتمام،‌ تانگاه می كنی وقت رفتن است.... قیصر امین پور