تبلیغات
گذر عمر - مطالب سخنان بیاد ماندنی
چهارشنبه 25 بهمن 1396  11:47 ق.ظ    ویرایش: چهارشنبه 25 بهمن 1396 12:11 ب.ظ

به دوستی گفتم چرا کار تدریس و کلاس و پژوهش‌ات را ول کرده‌ای؟‌  گفت تمام تلاشم این است که جایی را  به یاد پدرم راه‌اندازی کنم، دارالیتامی، خیریه‌ای ... گفتم فکر می‌کنم که من و تو اگر کار اصلی‌مان که همان تربیت نسلی صالح برای خود و جامعه است را انجام دهیم بهترین یاد (البته بدون نام) از والدین‌مان را برجای خواهیم گذاشت. چرا همیشه باید فکر کنیم معیار سنجش خدا همانند ما انسان‌ها، بزرگی ظاهری کارهاست. دیشب ایمیلی از دانشجویی در اوایل سن بیست سالگی که در چند سال گذشته بحران‌ها و خطرات سن نوجوانی را با موفقیت طی کرده دریافت کردم که می‌گفت احساس ناکارامدی می‌کند! به او گفتم مگر در این سن و سال چه کاری باید می‌کردی که احساس کارامدی کنی؟ امروز این جمله را همکاری گفتند که خیلی مناسب این حکایت است:

"گزیده‌ترین بخش زندگی هر انسان، همه‌ی كارهای كوچكِ بی نامِ از یاد رفته ایست كه از سر مهربانی از او سر زده است."

 ویلیام وردزورث

   


نظرات()   
شنبه 25 دی 1395  09:55 ق.ظ    ویرایش: چهارشنبه 22 دی 1395 10:39 ق.ظ

این جمله را از نیچه در جایی خواندم: «کارهایِ بزرگ را همه دور از بازار و نام‌آوری کرده‌اند. پایه‌گذرانِ ارزش‌های نو همیشه دور از بازار و نام‌آوری زیسته‌اند. بگریز، دوستِ من، به تنهایی ات بگریز! تو را از مگسانِ زهرآگین، زخمگین می‌بینم. بگریز بدان‌جا که بادِ تند و خُنَک وزان است.» جمله‌ی بسیار تأمل‌انگیزی است. متأسفانه غلبه‌ی فرهنگ مادی حتی در حیطه‌های معنوی  مثل معلمی ما را از هدف و غایت اصلی شغلی که انتخاب کرده‌ایم دور کرده است. هدف ارتقاء است و چاپ مقاله و کسب مدرک بالاتر و بس! و البته همه برای اضافه شدن چند تومانی به درآمد آخر ماه. از هیچ فرصتی برای این هدف هم کوتاه نمی‌آییم. در چنین اوضاعی تربیت و تحویل نسلی متعهد به جامعه ادعایی است که به سختی می‌توانم از آن دفاع کنیم.

   


نظرات()   
شنبه 8 آذر 1393  11:07 ق.ظ    ویرایش: شنبه 8 آذر 1393 11:16 ق.ظ

کنار خیابان توی ماشین منتظر خانمم بودم که برای خریدی به مغازه‌ای رفته بودند، یکی از دوستان که مدتی بود از نزدیک ندیده بودمش از پیاده رو رد شد. از دیدنش خوشحال شدم. حواسش نبود. گفتم مهندس چطوری! امد و احوال‌پرس کردیم. اولین چیزی که بعد از احوال‌پرسی گفت این بود که زحمت‌های شما هم برای ما هر روز میاد؟!! تعجب کردم! گفتم چه زحمتی؟ گفت همین همکارتان و نامه‌های تان که همش می‌گویید اگر دانشجویی افت تحصیلی داشت، صداش کنید! یه فکری برای مشروطی‌ها بکنید .... البته به زبان شوخی گفت. نمی‌توانم بگویم ناراحت نشدم! مگر اگر ببینیم دانشجویی دچار افت شده و از ما کاری ساخته هست حتی در حد یکی دو دقیقه حمایت زبانی، کار سختی است؟ چه بر سر ما آمده که از همه چیز با بی‌خیالی و بقیه و سیستم را به اتهام کشیدن، می‌گذریم. بگذرم، یکی از همکاران عزیز این شعر زیبا از ژاله‌ی اصفهانی رو ارسال کرده‌اند که البته شعر جدیدی نیست اما خیلی مناسب این روزهای ماست. برای همه‌ی کسانی که غم دیگران را دارند.

روزگار دگری هست و بهاران دگر
 
بشکفد بار دگر لاله‌ ی رنگین مراد
غنچه‌ ی سرخ فروبسته‌ ی دل باز شود
من نگویم که بهاری که گذشت آید باز
روزگاری که به سر آمده آغاز شود
روزگار دگری هست و بهاران دگر
 
شاد بودن هنر است
شاد کردن هنر والاتر
لیک هرگز نپسند یم به خویش
که چو یک شکلک بی‌جان شب و روز
بی‌ خبر از همه خندان باشیم
بی‌ غمی عیب بزرگی ا‌ست
 که دور از ما باد!
 
شاد بودن هنر است
گر به شاد ی تو دل‌ های دگر باشد شاد
زندگی صحنه‌ ی یکتای هنرمند ی ماست
هرکسی نغمه‌ ی خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته به جاست
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد

   


نظرات()   
شنبه 29 شهریور 1393  10:17 ب.ظ    ویرایش: جمعه 28 شهریور 1393 10:20 ب.ظ

یکی از همکاران این جمله را به نقل از لوئی پاستور برایم ارسال کرده‌اند که خیلی خیلی در اوضاع و احوال فعلی به یادآوری آن نیازمندیم؛ گویی این جملات را بزرگی در شرایط و اوضاع احوال جاری کشورمان گفته:

در هر حرفه‌ای که هستیم، اجازه ندهیم با مشکلات آزرده‌خاطر شویم و نگذاریم بعضی لحظات تأسف‌بار که برای هر ملتی پیش می‌آید ما را به اندوه و ناامیدی بکشاند. در آرامش حاکم بر آزمایشگاه‌ها و کتابخانه‌هایمان زندگی کنیم و برای اعتلای خود و پیشرفت کشورمان تلاش کنیم. هر پاداشی که زندگی به تلاش‌هایمان بدهد و یا ندهد؛ هنگامی‌که به پایان تلاش‌هایمان نزدیک می‌شویم، هر کدام‌مان این حق را داریم که با صدای بلند بگوئیم: «آنچه را که در توان داشته‌ام، انجام داده‌ام».

   


نظرات()   
شنبه 24 اسفند 1392  01:21 ب.ظ    ویرایش: شنبه 24 اسفند 1392 02:02 ب.ظ

یکی از همکاران این جمله را ارسال کرده‌اند. هر چند آن را خیلی شنیده‌ایم ولی به نظرم باید بارها تکرارش کنیم. خیلی اوقات شنیده ام که می‌گویند فلان مسئول یا کسی که کاری را قبول کرده، خودش آدم خوبی است اما کارش را خوب انجام نمی‌دهد. وقتی ببینیم برای کاری ساخته نشده‌ایم با اصرار این و آن نباید زود احساس مسئولیت!! کنیم. تقوا یعنی کاری را که بلد نیستیم قبول نکنیم. به نظرم ریشه‌ی بسیاری از مشکلاتی که در جامعه داریم هم همین است.

Inline image 2

   


نظرات()   
چهارشنبه 25 دی 1392  08:54 ب.ظ    ویرایش: چهارشنبه 25 دی 1392 09:04 ب.ظ

کتاب الکترونیکی خاطرات دکتر منصوری معاون پژوهشی دولت اصلاحات منتشر شده و در این لینک به رایگان در اختیار است. خواندن این کتاب را به همه توصیه می‌کنم. گوشه‌ای از وضعیت ساختار اداری و سازمانی ما را به خوبی تشریح کرده‌اند. ذکر خیری هم از استادم خانم دکتر الهه حجازی برای تصدی دفتر نظارت و ارزیابی معاونت پژوهشی شده است که نشان از دقت نظر دکتر منصوری در انتخاب تیم مشاوران و مدیرانش دارد. 

   


نظرات()   
سه شنبه 26 آذر 1392  10:43 ب.ظ    ویرایش: جمعه 15 آذر 1392 10:46 ب.ظ

یکی از موضوعاتی پژوهشی‌ام بحث تعلل‌ورزی یا اهمال‌کاری است. در حاشیه مطلبی که تحت عنوان امید نوشته بودم، خواننده عزیزی حکایتی را آورده‌اند که به نوعی به استفاده از فرصت‌های و نگاهی که ما به زمان انجام عمل داریم مربوط است و البته به بحث امید! این حکایت خواندنی است:

فرشته از شیطان پرسید:
قویترین سلاح تو برای فریفتن انسانها چیست؟
شیطان گفت به آنها می گویم «هنوز فرصت هست»
شیطان از فرشته پرسید:
قدرتمند ترین سلاح تو برای امید بخشیدن به انسانها چیست؟
فرشته گفت به آنها می گویم «هنوز فرصت هست».

   


نظرات()   
جمعه 22 آذر 1392  07:15 ب.ظ    ویرایش: جمعه 15 آذر 1392 07:19 ب.ظ

معتقدم که هدف زندگی، آرامش است. بسیاری از افراد دسترسی به این آرامش را در چیزهایی می‌بینند که با واقعیت و تجربه‌ی افرادی که زندگی به میانه رسانده‌اند، منطبق نیست. این‌ها را گفتم که جمله‌ی بسیار زیبایی که همسرم برایم پیامک کرده را بازنشر دهم. قطعاً بسیاری از روان‌شناسان با این جمله موافقند.
آرامش ساخته‌ی اندیشیدن بسیار نیست.

آرامش
هنر نیندیشیدن به انبوه دردسرهایی است که ارزش اندشسیدن ندارد.


پس بیایید به آنچه که ارزش اندیشیدن دارد فکر کنیم.

   


نظرات()   
یکشنبه 3 آذر 1392  10:53 ب.ظ    ویرایش: جمعه 1 آذر 1392 10:56 ب.ظ

دوست عزیزی این مطلب را برایم ارسال کرده‌اند. از گابریل گارسیا مارکز می پرسند : اگر بخواهید یک کتاب صد صفحه ای در مورد امید بنویسید، چه خواهید نوشت؟ می گوید: 99 صفحه را خالی خواهم گذاشت و در صفحه ی آخر ، سطر آخر ، خواهم نوشت ؛ امید آخرین چیزی است که می میرد . . . 

خدا کند هیچ‌وقت نگذاریم امید از ما گرفته شود: نه بگذاریم دیگران آن را از ما بگیرند و البته نه خود آن را از خودمان دریغ کنیم.

   


نظرات()   
شنبه 2 آذر 1392  10:53 ب.ظ    ویرایش: سه شنبه 5 آذر 1392 08:34 ق.ظ

این مطلب را یکی از دوستان ارسال کرده‌اند. بازنشرش می‌دهم که بگویم این‌گونه هم می‌توان زندگی کرد و خوب هم زندگی کرد. به جای نفرین، به جای بدجنسی، به جای بدی را با بدی جواب دادن، راه‌های دیگری هم هست. می‌توان حتی در بدی‌ها هم خوبی‌هایی دید و برای همه‌ی کسانی که در حق ما بدی می‌کنند، دعا کرد. این راه‌هایی است که او به ما یاد داده:

خداوندا !
آنان که به من بدی کردند ، سکوت را به من آموختند .
آنان که از من انتقاد کردند ، راه درست زیستن را به من آموختند .
آنان که مرا تحقیر کردند ، صبر و تحمل را به من آموختند .
آنان که به من خوبی کردند ، انسانیت را به من آموختند .
پس ای مهربانم !
به همه آنهایی که در رشد من سهمی داشتند ،
خیر دنیا و آخرت عطا کن 

----------------------------
در نظرات این مطلب خواننده‌ی نادیده‌ای مطلب زیر ا نوشته‌اند که چون ممکن است بعضی نظرات را نخوانند حیفم آمد آن را از دست بدهند. با تشکر از ایشان
خداوندا ....... 
برای همسایه که نان مرا ربود، نان
برای آنهایی که قلب مرا شکستند ،مهربانی
برای عزیزانی که روح مرا آزردند ،بخشش
و برای خویشتن خویش ،آگاهی و عشق می طلبم

   


نظرات()   
یکشنبه 19 آبان 1392  10:49 ب.ظ    ویرایش: جمعه 19 مهر 1392 10:54 ب.ظ

این متن را آقای امینایی برایم ارسال کرده‌اند. بدون هیچ‌گونه توضیحی آن‌را باز نشر می‌دهم

عجیب است که پس از گذشت یک دقیقه به پزشکی اعتماد می کنیم؛ بعد از گذشت چند ساعت به کلاهبرداری! بعد از چند روز به دوست، بعد از چند ماه به همکاری، بعد از چند سال به همسایه ای ... اما بعد از یک عمر به خدا اعتماد نمی کنیم !

دیگر وقت آن رسیده که اعتمادی فراتر آنچه می بایست را به او ببخشیم.
او که
یگانه است و شایسته...

   


نظرات()   
چهارشنبه 15 آبان 1392  09:15 ب.ظ    ویرایش: چهارشنبه 15 آبان 1392 09:18 ب.ظ

در حاشیه‌ی‌ مطلب دزدی را جار می‌زنند دانشجوی عزیزی شعر زیبا و تلخ زیر را نگاشته‌اند. شعر زیباست و تلخ! تلخ از بابت اینکه به نوعی منعکس کننده‌ی بخش‌هایی از واقعیت‌ها دنیای مدرن است.

صحبت از پژمردن یک برگ نیست،...وای جنگل را بیابان میکنند...
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میکنند..
هیچ حیوانی به حیوانی نمیدارد روا، آنچه این نامردمان با جان انسان میکنند..
فرض کن مرگ قناری در قفس هم، مرگ نیست...
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرُست..
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست
در کویری سوت و کور
در میان مردمی با این مصیبتها صبور....
صحبت از پژمردن یک برگ نیست...
صحبت از مرگ محبت
مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است...
فریدون مشیری

   


نظرات()   
چهارشنبه 1 آبان 1392  05:32 ق.ظ    ویرایش: شنبه 27 مهر 1392 05:34 ق.ظ

شعری که در ادامه می‌آید را آقای امینایی برایم ارسال کرده‌اند. باز هم حدیث کاش‌هایی است که ما در زندگی داریم

ادامه مطلب   


نظرات()   
پنجشنبه 18 مهر 1392  09:14 ب.ظ    ویرایش: جمعه 12 مهر 1392 09:16 ب.ظ

این مطلب را درسایتی دیدم حیفم آمد آن را به اطلاع نرسانم. حتماً آن را بخوانید.

   


نظرات()   
جمعه 12 مهر 1392  11:13 ق.ظ    ویرایش: جمعه 12 مهر 1392 11:25 ق.ظ

در روان‌شناسی اصلی داریم به نام پذیرش بدون شرط. به عبارت ساده، روان‌شناسان باید مراجعان‌شان را بدون هر گونه شرط و پیش‌‌داوری، همان‌طور که هستند، بپذیرند. این را گفتم تا به مطلبی که در جایی خواندم و به‌نظرم به این اصل بنیادی روان‌شناسی مربوط است بنویسم. مطلب این بود که هر وقت محبت کردی بی‌منت، لذت بردی بی‌گناه، و بخشیدی بدون شرط، آن روز واقعاً زندگی کرده‌ای.

   


نظرات()   
چهارشنبه 27 شهریور 1392  10:44 ق.ظ    ویرایش: چهارشنبه 27 شهریور 1392 10:48 ق.ظ

یکی از همکاران این جمله زیبا رو فرستاده: کودکی به آسمان می‌‌نگریست و می‌گفت: خدایا گریه نکن! ما آدم‌های خوبی می‌شویم. بعضی تجربیات تلخ و منیت‌ها رو که می‌بینم، فکر می‌کنم خوب بودن سخت نیست،‌اما خوب ماندن خصوصاً در جامعه‌ای که خوبی به ضدارزش بدل می‌شود، خیلی سخت است. گاهی درک نمی‌کنم مگر ما از خوبی، چه بدی‌ دیده‌ایم که بدی را انتخاب می‌کنیم.

   


نظرات()   
جمعه 22 شهریور 1392  10:19 ب.ظ    ویرایش: جمعه 22 شهریور 1392 10:25 ب.ظ

همسرم سخن زیر را به نقل  از پائولوکوئیلو ارسال کرده. دیروز در زندان یکی از زندانیانی که  با وجود رفتارهای خوب کمی مشکل ایجاد کرده بود  می‌گفت: اگر در سالن ما (در بخش مشاوره‌ی زندان به بندهای زندان، سالن می‌گوییم تا کمی فشار روانی آن کمتر باشد) سه نفر مثل من صادق باشند همه چیز درست می‌شود!! همه را ناصادق می‌دید و خودش را فقط صادق و درست‌کار! در پاسخ ضمن برشمردن خوبی‌هایش همین داستان را برایش نقل کردم. به نظرم خیلی سخت است که انسان بتواند گاهی پشت سرش را نگاه و کمی از نقاط ضعفش را ببیند و گاهی هم البته کمی جلو برود و از روبرو به انسان‌هایی که در ذهنش سراپا تقصیرند،‌ اندکی خوبی پیدا کند.

ما انسان‌ها به شیوه‌ی هندیان بر سطح زمین راه مى‌رویم.با یک سبد در جلو و یک سبد در پشت. در سبد جلو, صفات نیک خود را مى‌گذاریم. در سبد پشتی, عیب‌هاى خود را نگه مى‌داریم.به همین دلیل در طول زندگى چشمانمان فقط صفات نیک خودمان را مى‌بیند و عیوب همسفرى که جلوى ما حرکت مى‌کند. بدین گونه است که درباره خود بهتر از او داورى مى‌کنیم، غافل از آن که نفر پشت سرى ما هم به همین شیوه درباره ما مى‌اندیشد.

   


نظرات()   
جمعه 22 شهریور 1392  07:23 ب.ظ    ویرایش: جمعه 22 شهریور 1392 07:25 ب.ظ

برای بسیاری از ما، ارزش چیزها زمانی است که آن را نداریم.

   


نظرات()   
چهارشنبه 20 شهریور 1392  06:47 ب.ظ    ویرایش: چهارشنبه 20 شهریور 1392 06:47 ب.ظ

خانم خزاعی داستانی تمثیل گونه از اوضاع روشنفکری حاکم بر ما برایم ارسال کرده‌اند که در زیر آن را می‌آورم. به‌نظرم وقتی به دنبال ریشه‌یابی مشکلات کشور (و یا حتی شخصی خودمان) می‌رویم همه به‌دنبال ریشه‌های بیرونی آن هستیم. خیلی راحت فرافکنی می‌کنیم و همه را به جز خودمان مقصر می‌دانیم. ولی غافل از اینکه همه‌ی ما در ایجاد بعضی از مشکلاتی که در انتقاد از آن‌ها گوی سبقت را از یکدیگر می‌رباییم شریکیم و حاضر نیستیم برای حل آن گامی هر چند کوچک برداریم. همه در مقام روشنفکری و استدلال به ظاهر خوب آسیب‌ها را می‌شناسیم اما در مقام عمل پا پس می‌کشیم. حل بسیاری از مشکلات کمی همت و واقع‌بینی می‌خواهد؛ کاری که بعضی اوقات افرادی با سطح سواد و ادعای کمتر آن را بهتر از ما انجام می‌دهند.

داستان غم انگیز ما - وقتی روشنفکری ، سرگرمی میشود 
 
روزی مردی داخل چاله ای افتاد و بسیار دردش آمد ...
یک روحانی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای!
یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت!
یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد!
یک یوگیست به او گفت: این چاله و همچنین دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعیت وجود ندارند!!!
یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت!
یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد!
یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند پیدا کند!
یک تقویت کننده فکر او را نصیحت کرد که : خواستن توانستن است!
یک فرد خوشبین به او گفت : ممکن بود یکی از پاهایت رو بشکنی!!!
سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بیرون آورد...!
به‌همین سادگی!!

   


نظرات()   
سه شنبه 12 شهریور 1392  10:18 ب.ظ    ویرایش: - -

مطلبی که در ادامه گذاشته‌ام را از طریق ایمیل دریافت کرده‌ام. مقایسه‌ی جالبی است بین سه دسته‌ی متفاوت از انسان‌ها. البته می‌‌توان به این فهرست مواردی دیگری را نیز اضافه کرد. خدا کند از انسان‌های بزرگ باشیم، انسان‌هایی که فقط خود را نمی‌بینند. آن‌ها که هدف‌شان فقط منافع شخصی‌شان نیست. آن‌ها که زندگی نمی‌کنند تا فقط خود لذت برند؛‌ بلکه برای شاد کردن و لذت بردن دیگران نیز تلاش می‌کنند.

ادامه مطلب   


نظرات()   
سه شنبه 15 مرداد 1392  03:36 ب.ظ    ویرایش: سه شنبه 15 مرداد 1392 02:56 ب.ظ

این باور عمومی که برای من بر اساس تجربه‌های کلینیکی به عنوان اصلی کاملاً بدیهی درآمده این است که بچه‌ها آئینه‌ی ما بزرگسالان هستند. بسیار مراجعانی داشته و دارم که از مسائلی از کودکان و نوجوانان به شکایت! نزدم آمده‌اند که خود مسبب آن بوده‌اند. مثلاً وقتی منِ پدر دربسیاری از موارد با مشکلات و اموز زندگی غیرمنطقی برخورد می‌کنم، انتظار دارم پسر یا دختر نوجوانم، منطقی باشند. وقتی خودم در سن نوجوانی و جوانی به خود این اجازه را داده‌ام که راه زندگی خودم را (خوب یا بد)‌ خودم انتخاب کنم، از فرزندم می‌خواهم آمال و آرزوهای مرا در زندگی پیش ببرد. وقتی خودم وقتی با ناکامی مواجهه می‌شوم داد و فریاد می‌کنم، از کودکم می‌خواهم وقتی ناکام شد، بر خود مسلط باشد و راه‌های مختلف را بررسی و خشونت به‌خرج ندهد. همه‌ی این‌ها را گفتم که خواندن خاطره‌ای که در ادامه‌ی مطلب آمده را به‌نقل از یکی از نوه‌های گاندی بزرگ توصیه کنم. گاهی اوقات به‌جای متهم کردن فرزندان‌مان باید کمی در مورد خود و عمل و رفتارمان فکر کنیم و الگوی عملی از آنچیزی باشیم که از آن‌ها می‌خواهیم.

ادامه مطلب   


نظرات()   
دوشنبه 14 مرداد 1392  11:14 ق.ظ    ویرایش: - -

دیروز دخترم به مناسبتی جمله‌ی زیر رو به نقل از گاندی گفت که لُپ مطلب کتابی است که این چند روز در حال خواندنش هستم: ارتباط بدون خشونت تألیف مارشال روزنبرگ. مطالعه‌ی این کتاب و نکته‌ای که دخترم به نقل از گاندی دارد را توصیه می‌کنم. بسیاری از ما در مقام روشن‌فکری! در مورد آنچه بقیه و کشورمان باید باشند  خیلی حرف می‌زنیم اما باید خودمان رو تغییر دهیم، تا آرزوهایی که به زبان می‌آوریم برای جامعه‌ای که زندگی می‌کنیم تحقق یابد.

You must be the change you wish to see in the world
تو باید تغییری باشی که انتظار دیدنش را در دنیا داری.

   


نظرات()   
چهارشنبه 19 تیر 1392  04:36 ب.ظ    ویرایش: پنجشنبه 20 تیر 1392 08:50 ق.ظ

چند ماهی است که به دلیل بالا بودن قند خونم (البته به دیابت نرسیده اما باید احتیاط کنم) کمی در غذا خوردن دقت می‌کنم و به نوعی شیوه غذاخوردنم را تغییر داده‌ام. در این ارتباط این مطلب را در سایت یاهو دیدم که جالب است. 12 خوراکی مفید برای سلامت را که در رژیم‌های غذایی مختلف مورد تأکید قرار گرفته را خلاصه کرده. گفتم بد نیست که این 12 خوراکی را اینجا خلاصه‌وار بنویسم. 

در اولین اسلاید گفته که متخصصان در نوع رژیم غذایی اتفاق نظر ندارند. بعضی می‌گویند مثل غارنشینان غذا بخوریم، بعضی می‌گویند میوه بخوریم، بعضی دیگر میوه را غدغن می‌کنند و حتی بعضی می‌گویند دو روز در هفته روزه بگیریم (به ما هم توصیه شده دوشنبه و پنجشنبه‌ها را روزه‌ی مستحبی بگیریم). البته این را هم اضافه کنم که به نظرم آنچه مهم است تعادل در مصرف انواع خوراکی‌ها بر منبای میزان فعالیت بدنی است.

البته تعادل و میانه‌روی در همه چیز خوب است، از سیاست!! تا خوردن. در سخنان بزرگان و دستورات دینی هم توصیه شده: خیرالامور اوسطی‌ها، گاز کوب رفتن در هیچ زمینه‌ای خوب نیست. رهرو آن است که آهسته و پیوسته رود. در زمینه‌ی خوردن هم به نظرم این اصل اساسی باید مورد توجه قرار گیرد. به همین دلیل خیلی با واژه‌ی رژیم موافق نیستم چون خودش حداقل به طور مقطعی نوعی افراط است و مشکل‌ساز. شاید بهتر باشد از واژه‌ی تغییر سبک صحبت کرد. سبک زندگی یا سبک غذاخوردن. دیگر نگران اینکه چه زمانی باید رژیم را کم یا قطع یا آهسته کرد نخواهیم داشت. بگذرم؛ خلاصه‌وار این 12 غذای مفید عبارتند از:

میوه‌های به شکل توت که هر چه قرمز تر باشد بهتر است‌ (مثل شاه‌توت و یا زغال اخته)، شیر بادام، دارچین (که در تنظیم قند خون خیلی مؤثر است. قند خون را تنظیم کرده و زمانی به انسان گرسنگی دست می‌دهد که واقعاً قند خون پایین باشد. نصف قاشق چای‌خوری مثلاً با چای می‌تواند استفاده شود)، کلم پیچ، آواکادو، ماست یونانی که شبیه همان ماست مشکلی خودمان است، تخم مرغ، روغن زیتون، خوراکی به نام حمص (که ترکیبی است از نخود پخته و له‌شده، ارده، روغن زیتون، آب‌لیمو، نمک و سیر)، مغزیجات به ویژه گردو، آب لیمو و ادویه به نام کوینوآ

   


نظرات()   
جمعه 14 تیر 1392  10:04 ب.ظ    ویرایش: چهارشنبه 19 تیر 1392 01:53 ب.ظ

یکی از دانشجویان خوب و خوش ذوق بعضی وقت‌ها جملاتی را از طریق ایمیل برای من ارسال می‌کند که اکثر زیبا و تأثیرگذارند. اخیراً این جمله را برایم نوشته: خداوند بهترین های خود را به آنهایی می بخشد که حق انتخاب خود را به او می سپارند. ضمن اینکه در کلیت با این سخن موافقم که انسان همیشه باید دلش را به خدا بسپارد اما برایش نوشتم: با سلام ممنون از این جمله زیبا البته فکر می کنم خدا در خیلی جاها جق انتخاب خود را مشخص کرده جایی که گفته لیس للانسان الا ما سعی یا ان الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیرو ما به انفسهم. فکر می کنم خدا خیلی جاها حق انتخابش را با سننی یا قوانینی که برای ما در این دنیا وضع کرده به نوعی به خود ما ارجاع داده است.

   


نظرات()   
پنجشنبه 2 خرداد 1392  09:21 ب.ظ    ویرایش: - -

متن زیر رو یکی از دانشجویان که چند سال قبل در دانشگاه بیرجند بودند و هم اکنون خود معلمی متعهد است، برایم ارسال کرده‌. پاسخ به سؤالی است که این روزها خیلی‌ها از می‌پرسند: زندگی یعنی چه؟

امروز که از خواب بیدار شدم از خودم پرسیدم

زندگی چه می گوید؟ جواب را در اتاقم پیدا کردم:

پنکه گفت: خونسرد باش!
پنجره گفت: دنیا را بنگر!
سقف گفت: اهداف بلند داشته باش!
ساعت گفت: هر ثانیه باارزش است!
آینه گفت: قبل از هر کاری به بازتاب آن بیندیش!
تقویم گفت: به روز باش!
در گفت: در راه هدف هایت سختی ها را هل بده و کنار بزن!
زمین گفت: با فروتنی نیایش کن!
و من .......
به نماز ایستادم!

   


نظرات()   
سه شنبه 16 آبان 1391  08:31 ب.ظ    ویرایش: سه شنبه 16 آبان 1391 08:39 ب.ظ

این شعر زیبا را جناب امینایی عزیز فرستاده‌اند، از کارهایی که قدیمی‌ها می‌کردند و ما فراموش کرده‌ایم. فکر می‌کنم شعر از خانم حیدرزاده است.

کاش وقتی زندگی فرصت دهد
گاهی از پروانه‌ها یادی کنیم

کاش بخشی از زمان خویش را
وقف قسمت کردن شادی کنیم

کاش وقتی آسمان بارانی است
از زلال چشم‌هایش تر شویم

ادامه مطلب   


نظرات()   
جمعه 12 آبان 1391  10:38 ق.ظ    ویرایش: جمعه 12 آبان 1391 10:44 ق.ظ

بعضی اوقات افرادی که ما فکر می‌کنیم بی‌‌سواد هستند، جملاتی می‌گویند که نشان از رویکرد درست آن‌ها به زندگی است. رویکردی که شاید بعضی از ما به ظاهر باسوادها نداشته باشیم. همسرم می‌گفت با خانم کارگری صحبت می‌کرده در مورد مشکلات. او گفته: مطمئن باشید همه چیز درست می‌شود، مگر دو شب پشت سرهم می‌آید! پس از هرشبی، صبحی و روزی است. کاش ما هم با همین ایمان و امید زندگی کنیم و از این دریچه به دنیا و مشکلاتش نگاه کنیم.

   


نظرات()   
پنجشنبه 8 تیر 1391  07:25 ق.ظ    ویرایش: - -

آقای امینایی، بخشی از شعری رو با این عبارات ارسال کردند:
در نوبتی دوباره دلت را مـرور كن !
از غم به هر بهانهءممكن عبور كن !

شعر جالبی به نظرم آمد جستجویی کردم. شعر متعلق است به آقای فرهاد صفریان که در روح تکانیش!! به اکبر یاغی تبار هدیه کرده. ان شاء الله به این توصیه این شاعر عمل کنیم که اگر همه‌ی راه‌ها مسدود شد، دنبال راه‌های تازه بگردیم:

در نوبتی دوباره دلت را مـرور كن !
از غم به هر بهانهءممكن عبور كن !

رحمی كن ای عزیز به آبادی خودت!
فكری برای كشتن این بوف كور كن!

ادامه مطلب   


نظرات()   
شنبه 13 خرداد 1391  11:47 ق.ظ    ویرایش: - -

آقای امینایی که چند وقت پیش شعری از ایشان رو در وبلاگ بازنشر دادم از طریق ایمیل فایلی رو فرستاده اند که با مثالی شیوه زندگی خوب را آموزش می دهد. در این لینک فایل رو بازیابی کردم و توصیه می کنم حتما خوانده شود.

   


نظرات()   
پنجشنبه 26 آبان 1390  10:02 ق.ظ    ویرایش: پنجشنبه 26 آبان 1390 10:20 ق.ظ

تصادف پشت تصادف، جراحت بعد از جراحت، و درد بعد از درد. چه زود و چه غیرقابل پیش‌بینی عمر می‌گذرد و ما قدر ایام نمی‌دانیم. سخت سرگرم دل‌مشغولی‌های سخیف‌مان....

دوستی این شعر رو فرستاده:

گاهی نفس به تیزی شمشیر می شود
از هرچه زندگیست دلت سیر می شود
گویی به خواب بود جوانی‌مان گذشت
گاهی چه زود فرصتمان دیر می شود

نباید بگذاریم فرصت‌مان دیر بشود. همین امروز باید دست به‌کار شویم، شاید فردایی نباشد:

امروز را برای ابراز احساس به عزیزیت غنیمت بشمار، شاید فردا احساس باشد اما عزیزی نباشد!

و امروز را برای مفید بودن، کاری که باید انجام می‌دادم و ندادم، هدفی که باید برای آن تلاش می‌کردم و نکردم و .... غنیمت بشمرم.

   


نظرات()   
  • کل صفحات:2  
  • 1
  • 2
  •   

گذر عمر

حرفهای ما هنوز ناتمام،‌ تانگاه می كنی وقت رفتن است.... قیصر امین پور