تبلیغات
گذر عمر - مطالب سخنان بیاد ماندنی
چهارشنبه 4 آبان 1390  08:39 ق.ظ    ویرایش: چهارشنبه 4 آبان 1390 08:56 ق.ظ

متن زیر رو از طریق رایانامه دریافت کردم. حیف‌ام آمد که فقط خودم آن را بخوانم:

آتوراش قهرمان افسانه ای تنیس هنگامی که تحت عمل جراحی قلب قرار گرفت با تزریق خون الوده به بیماری ایدز مبتلا شد. طرفدارانش از سرتاسر جهان نامه هایی برایش فرستادند، یکی از دوستداران وی در نامه خویش نوشته بود
چرا خدا تورا برای ابتلا به چنین بیماری خطرناکی انتخاب کرده؟ آرتوراش در پاسخ این نامه چنین نوشت : در سرتاسر دنیا بیش از 50 میلیون کودک به انجام بازی تنیس علاقمند شده و شروع به آموزش می کنند حدود 5 میلیون نفر از آنها بازی را به خوبی فرا میگیرند. از آن میان قریب به 500 هزار نفر تنیس حرفه ای را می آمزند و شاید 50 هزار نفر در مسابقات شرکت می کنند. 5 هزار نفر به مسابقات تخصصی تر راه می یابند و 50 نفر اجازه شرکت در مسابقات بین المللی را می یابند 4 نفر هم به مسابقات نیمه نهایی راه می یابند و 2 نفر به مسابقات نهایی. وقتی من جام جهانی تنیس را در دست هایم می فشردم هرگز نپرسیدم که "خدایا چرا من"

بسیاری اوقات ما فقط آنچه به ظاهر بدشانسی یا شکست است را در زندگی‌مان می‌بینیم. موفقیت‌ها و نعمت‌هایی که داریم را از یاد می‌بریم.

   


نظرات()   
جمعه 8 مهر 1390  11:25 ب.ظ    ویرایش: جمعه 6 آبان 1390 10:51 ب.ظ

بعضی اوقات به دلیل مشغله‌ی زیاد کمتر فرصت می‌شود که به سوالات اساسی فکر کنیم. صبح بیدار می‌شویم و غرق در مشغولیات زندگی به شب می‌رسیم. در این میان بعضی اوقات کسانی که برای گرفتن کمک مراجعه می‌کنند خود کمک بزرگی می‌شوند: کمک به فکر کردن در مورد موضوعات مهم. یکی از آن‌ها هم موضوع زندگی چیست و برای چه باید زیست است!

دانشجوی عزیزی که برخلاف دیگرانی که خود را به چیزهای دیگر مشغول کرده‌اند خود را با این سؤال مشغول ساخته، فرصت فکر کردن و درگیر شدن با این موضوع مهم را برایم فراهم کرد. در ایمیلی سخنی از معلم بزرگ، دکتر شریعتی آورده که هر چند در مقدمه‌ با آن موافقم (چون واقعیت تلخ دنیا، به خصوص کشورمان است) اما در نتبجه گیری با آن موافق نیستم. جمله این است: وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند. وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است. وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است. وقتی خواستم بخندم گفتند دیوانه است. دنیا را نگه دارید، من می خواهم پیاده شوم…  

راستش فکر می کنم نباید پیاده شد. باید سکان رو در دست گرفت (مانند خود شریعتی). باید علی رغم  همه‌ی ناملایماتی که در راه  ستایش کردن، عاشق شدن و عشق ورزیدن، خندیدن و خنداندن، مهربانی کردن، صداقت داشتن، دروغ نگفتن، ..... و در یک کلام زندگی کردن،  در این دنیای نامتعادل می‌کشیم، نباید تسلیم شویم. باید ماند و زندگی کرد و درست زندگی کردن را آموخت. مانند همه‌ی انسان‌های بزرگ (نه البته مشهور) انسان‌هایی که در همین گوشه کنار ما هستند.

من این پاسخ را به سؤال زندگی چیست از سهراب سپهری را به مراتب بیشتر می‌پسندم: (اصلاحیه: دانشجوی عزیزی بعد از انتشار این مطلب تذکر داد که شعر زیر از سهراب سپهری نیست. نوشته: افرادی هستند که اشعار شعرای گمنام را به جای بزرگان در فضای وب منتشر می‌کنند. کاش چنین اشعار دلنشینی به نام خود شاعر اصلی منتشر می‌شد)

شب آرامی بود
می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست 


ادامه مطلب   


نظرات()   
دوشنبه 27 تیر 1390  02:08 ق.ظ    ویرایش: پنجشنبه 10 شهریور 1390 02:13 ق.ظ

نمی‌دانم این جملات را چه کسی گفته اما داشتن آن‌ها باید آرزوی هر انسان سالمی باشد:

خدایا کمک کن
دیرتر
برنجم
زودتر ببخشم
کمتر قضاوت کنم
بیشتر فرصت دهم

 

   


نظرات()   
جمعه 13 خرداد 1390  04:30 ب.ظ    ویرایش: جمعه 13 خرداد 1390 04:37 ب.ظ

جایی خواندم که:

مردم گفته‌هایت را فراموش خواهند کرد، مردم اعمالت را فراموش خواهند کرد، اما آنها هرگز احساسی را که به واسطه تو به آن دست یافته‌اند، از یاد نخواهند برد، خوب یا بد

   


نظرات()   
  • کل صفحات:2  
  • 1
  • 2
  •   

گذر عمر

حرفهای ما هنوز ناتمام،‌ تانگاه می كنی وقت رفتن است.... قیصر امین پور