تبلیغات
گذر عمر - مطالب جامعه‌ی ایران
چهارشنبه 14 فروردین 1398  08:53 ب.ظ    ویرایش: چهارشنبه 14 فروردین 1398 09:13 ب.ظ
نوع مطلب: جامعه‌ی ایران ،

چند ماه قبل مهمانی از مسئولین عالی رتبه برای بازدید به دانشگاه آمده بود. برای نهار بدون اطلاع قبلی به غذاخوری دانشجویی رفتیم. در هنگام حضور در سلف چند دانشجو مراجعه کردند و می گفتند امروز مسئولین آشپزخانه خبر داشته اند که قرار است ما انجا برویم و برای همین کیفیت غذا خیلی خوب است. حتی می گفتند نیم ساعت قبل از امدن ما روی میزها را تمیز کرده اند و لیوان های اضافی یک بار مصرف دور و بر را نیز جمع کرده اند .... از ما انکار و از آنها اصرار!! این درحالی بود که حتی راننده هم تا چند دقیقه قبل نمی دانست که قرار است برای نهار کجا برویم!! آن مهمان عالی رتبه وقتی موضوع را شنید حرف جالبی زد. می گف: «اعتماد از نسل جوان و مردم سلب شده و برای همین نمی تواند قبول کند که مسئولی از تهران بیاید و رئیس دانشگاه به جای بردن او به یکی از رستوران های خوب شهر، در سلف دانشجویی و آن هم بی خبر از او پذیرایی کند». واقعیت این است که این عدم اعتماد به دلیل بد عمل کردن امثال من مسئول در تاروپود جامعه به ویژه نسل جوان رسوخ کرده و خود موجب ناکارآمدی در سیستم شده است. شاید (فقط شاید) به همین دلیل است که هشدارهای پیاپی برای سیل را جدی نمی گیرند و خانه ها را ترک نمی کنند و برای تماشا به حاشیه رودخانه ها می روند، و یا اینکه گوشت به اندازۀ کافی ذخیره داریم را جدی نمی گیرند و به سمت قصابی ها هجوم می برند و در چرخه ای ناسالم قیمت ها بالا می رود و کمبود ایجاد می شود و ده ها مورد مثل این. آن دانشجو شاید این را هم نتواند بپذیرد که برای غذایی که آن روز با  هزار و پانصد تومان خریداری کرده، دانشگاه (دولت) ده هزار و پانصد تومان یارانه داده است. شاید هیچ خدمتی در این شرایط مهمتر از این نباشد که تلاش کنیم اعتماد عمومی را تقویت کنیم و آنهم بدون عمل درست شدنی نیست.

   


نظرات()   
چهارشنبه 9 اسفند 1396  08:18 ق.ظ    ویرایش: چهارشنبه 9 اسفند 1396 08:31 ق.ظ
نوع مطلب: جامعه‌ی ایران ،

چند سال قبل در اواخر دوران مدیریت مرکز مشاوره دانشگاه بیرجند پیشنهاد صندوقی را دادم که به منظور حفظ عزت دانشجویان، هر دانشجویی که نیاز به کمک داشت به جای کمک مستقیم مالی در کاری مشغول شود و حقوق به مراتب بیشتر از آنچه درخواست دارد بگیرد. همان زمان نگران بودم که فرصت‌های کاری نداریم که اگر کسی مراجعه کند به او بدهیم. با خانم راغبی (که به حق از افراد بی‌نظیر در زمینه توانمندسازی و کارهای خیر هستند و بی‌چشمداشت سال‌ها وقت و زندگی‌شان را صرف این کار کرده‌اند) در کارگاه دست‌های پرتوان موسسه خیریه حضرت رسول (ص) صحبت کردم. ایشان حرفی زد که بعداً در موارد متعدد به آن رسیدم. گفتند: نگران نباشید که فرصت شغلی ندارید، نگران باشید که کسی حاضر نباشد کار کند!! قرار شد تا ایجاد فرصت‌های کاری، دانشجویان را به این کارگاه معرفی کنیم. عمر مدیریتم کفاف راه‌اندازی آن صندوق را نکرد ولی طی این چند سال حتی یک نفر را به ایشان معرفی نکردم که دو روز آنجا برود!! با مدیرعامل موسسه صحبت کردم گفتند حدود 160 فرصت شغلی داریم اما فقط 50 درصد آن تکمیل شده.

همین تجربه را الان مجدد همکارانم در سمن روان و تندرستی (که برای توانمندسازی زنان و خانواده‌ها تأسیس شده) دارند. به هر کس می‌گویند بیا و فلان کار را بکن و این میزان درآمد داشته باش، حاضر نیست. همه کار بدون زحمت، پشت میزی و با حقوق بالا می‌خواهند. بخشی هم از این وضعیت معلول سیاست‌های درازمدت حمایتی است که کشور در سال‌های گذشته داشته و فرهنگی را ایجاد کرده که تغییر آن (اگر اراده‌ای باشد) سال‌ها طول خواهد کشید تا اصلاح شود.

   


نظرات()   
دوشنبه 13 شهریور 1396  11:12 ق.ظ    ویرایش: دوشنبه 13 شهریور 1396 01:33 ب.ظ
نوع مطلب: جامعه‌ی ایران ،

به دعوت سازمانی با افرادی برای تایید صلاحیت آن ها برای آموزش خانواده مصاحبه کردم. یکی از سؤالاتی که می پرسیدیم این بود که در زمینه ای که قرار است آموزش بدهید و اظهار علاقه و تخصص می کنید کتابی هم مطالعه کرده اید؟ بیشتر افراد (به جز شاید یک نفر از حدود 40 نفر) کتابی رو نخوانده بودند و می گفنند اطلاعات شان رو از کانال های تلگرامی و اینترنت گرفته بودند. جالب بود که وقتی بیشتر کنکاش می شد مشخص بود که اکثر افراد دوره های تحصیلی کارشناسی و کارشناسی ارشدشان هم را در دانشگاهی درس خوانده اند که اکثر دروس به صورت جزوات کلاسی برگزار می شده!! وقتی سوال می شد که دوره ها را چگونه قرار است برگزار کنید و اگر سوالی تخصصی شود چگونه و بر چه اساس پاسخ می دهید باز بیشتر مصاحبه شوندگان عنوان می کردند بر اساس تجربیات شخصی مان!! به کجا می رویم؟!؟! معلوم نیست. باید منابع دانش بشری رو که در ابتدای درس روش تحقیق می گوییم به همان تجربیات شخصی که در زمان آدم و حوا بوده خلاصه کنیم. علمی و رویکرد علمی وجود ندارد.

حتماً می پرسید چه کسی مقصر است؟ خوب همه مقصریم. دانشجویی که با عدم علاقه و فقط برای وقت تلف کردن, سربازی نرفتن, یا مدرکی برای چند تومانی اضافه حقوق ادامه تحصیل می دهد. موسسه ای که برای احتمالاً پرداخت حقوق کارمندانش فله ای دانشجو می گیرد. استادی که برای چند تومانی حق التدریس یا حق پایان نامه پا روی همه موازین اخلاق حرفه ای و علمی می گذارد و البته مسئولین نظام آموزشی که هیچ نظارت و ضابطه ای به جز رانت در دادن مجوز به موسسات ندارند.

   


نظرات()   
پنجشنبه 11 خرداد 1396  10:26 ب.ظ    ویرایش: پنجشنبه 11 خرداد 1396 10:39 ب.ظ
نوع مطلب: جامعه‌ی ایران ،

آدم فوتبالی نیستم و یادم نمی‌آید مسابقه‌ی فوتبالی را از ابتدا تا انتها نگاه کرده باشم. در اکثر موارد به همان پیگری اعلام نتایج بسنده می‌کنم. اما حاشیه‌های مسابقات فوتبالی همیشه از خود آن‌ها مهمتر است! هفته قبل استقلال تهران شکست سنگینی از تیمی از امارات داشت. اما از این شکست که بگذریم، مصاحبه‌ی رئیس باشگاه امارتی جالب است (لینک). او ضمن حمله شدید به تیم استقلال کل ملت ایران را نیز بی‌نصیب نگذاشته: .... فوتبال ابزاری برای نشان دادن فرهنگ، اخلاق و ارزش‌های یک ملت است ... و نتیجه می‌گیرد عملکرد ما به شکلی بوده که فرهنگ، اخلاق و ارزشی در کار ما نیست! نمی‌خواهم او درست گفته اما نمی‌دانم پاسخ او را چه باید بدهیم در حالیکه در بسیاری از صحنه‌ها (فوتبال و البته غیرفوتبال مثل مناظره‌های انتخاباتی در گذشته و حال) حرف‌هایی زده می‌شود و اعمالی مشاهده می‌شود که قطعاً نمی‌توانیم از آن دفاع کنیم.  چکار داریم می‌کنیم که کار به جایی رسیده که حتی رئیس یک تیم عربی، ملتی که هزاران سال سابقه‌ی تمدن دارد را این گونه مورد عتاب قرار می‌دهد و عملکرد تماشاچیان ما (بخوانید عامه‌ی مردم) طوری است که شاید نتوانیم خیلی از خودمان دفاع کنیم. اگر شخصی بخواهد از روی این عملکرد در مورد ما قضاوت کند، در بسیاری از موارد همان می‌شود که این آقای امارتی گفته. به نظرم کمی باید در رفتار و گفتارمان تغییر ایجاد کنیم.این رفتار عامه هم قطعاً از رفتار، گفتار و عملکرد قشر بالا دست و الگوهای جامعه نشأت گرفته.

   


نظرات()   
پنجشنبه 31 فروردین 1396  11:23 ق.ظ    ویرایش: پنجشنبه 31 فروردین 1396 11:32 ق.ظ

دانشجویی مطلبی که در ادامه می‌آید را ایمیل کرده. مطلب همان موضوع تکراری است: برای هم ارزشی قائل نیستیم،‌ همدیگر را نمی‌بینیم و پاسخ‌گو نیستیم. هزاران نمونه در این ارتباط وجود دارد از رفتار ما در رانندگی بگیرید تا برخورد با ارباب رجوع. در ارتباط با حرفه‌ خودم این را نوشتم که اگر دانشجویی و یا پژوهشگری (آشنا یا غیرآشنا) برای مطلبی به ما مراجعه یا مکاتبه کرد، نوشتن چند کلمه (که حتمی می‌تواند این باشد که ایمیل‌تان را گرفتم و متاسفانه در مورد درخواست شما کمکی نمی‌توانم بکنم!!) خیلی وقت نمی‌گیرد. حداقل‌ بنده‌ی خدا می‌داند برای درخواستش باید جای دیگری برود!! باز در حرفه‌ای که درگیرش هستیم بعضی نمی‌دانند که اگر از ما می‌خواهند آدرس ایمیل‌مان را در پاورقی مقاله بدهیم برای این است که اگر شخصی سوال یا ابهام یا درخواستی داشت بتواند با ما مکاتبه کرده و راهنمایی بگیرد. 

ادامه مطلب   


نظرات()   
پنجشنبه 21 اسفند 1393  11:37 ب.ظ    ویرایش: جمعه 22 اسفند 1393 08:45 ق.ظ
نوع مطلب: جامعه‌ی ایران ،

چند روز پیش به دلیل مشکل یکی از بستگان 12 ساعتی را مهمان بیمارستان شهید رحیمی بیرجند بودم. تا انسان بعضی چیزها را از نزدیک نبیند نمی‌تواند به عمق فاجعه‌ در جامعه‌ای که زندگی می‌کند پی‌ببرد. صدها بار خدا را به خاطر نعمت سلامت و اینکه مرا به بندگانش محتاج نکرده شکر کردم. با خودم فکر می‌کردم که تک تک ما جدا از کل، انسان‌های خوبی به نظر می‌رسیم ولی نمی‌دانم وقتی جمع می‌شویم، به قول گشتالتی‌ها در روان‌‌شناسی می‌شویم کل، این ما چرا چنین افتضاحی به بار می‌آورد!!  با خودم می‌گفتم من و همراهم که هر دو دکتر هستیم و شناخته شده و سفارش شده!!! چنین با ما رفتار می‌شود، وای به  شخصی که کسی را ندارد؟!!! توصیف وضیعت سیستمی ما همانند دستگاهی است با چرخ دنده‌های بسیار خوب که وقتی قرار است کنار همدیگر کار کنند، تکان نمی‌خورند. البته وقتی خوب فکر کردم دیدم ایراد زیادی به آن بیمارستان نیست! بغل گوشم در همین دانشگاه خودمان اوضاع را مقایسه کردم، دیدم فرق چندانی با آن بیمارستان ندارد. خدا ما را به ما واگذار نکند!

   


نظرات()   
پنجشنبه 17 مهر 1393  09:59 ب.ظ    ویرایش: یکشنبه 13 مهر 1393 10:04 ب.ظ
نوع مطلب: جامعه‌ی ایران ،

در کشور ما رسم است که به محض تعویض یک دولت‌، از صدر تا ذیل همه‌ی سازمان‌ها  و موسسات تغییر می‌کنند؛ حتی مهد کودک‌ها!!! بخشی از مشکلات هم به همین مطلب باز می‌گردد که انتخاب مدیران باندی و سلیقه‌ای است، نه بر مبنای شایستگی. چند روز پیش به دلیلی در مورد یکی از مدارس خارجی مطلبی را خواندم برایم خیلی جالب بود که از سال 1850 تا الان فقط 8 مدیر در این مدرسه فعالیت کرده اند. اشتباه نیست: در بیش از 164 سال فقط 8 مدیر! حالا مقایسه کنید با کشور خودمان!!

   


نظرات()   
جمعه 23 خرداد 1393  09:40 ق.ظ    ویرایش: دوشنبه 19 خرداد 1393 09:42 ق.ظ
نوع مطلب: زندگی ،جامعه‌ی ایران ،

دوستی از طریق ایمیل این متن را برایم فرستاده:

یک مطلب را باید در باره نیمه پر یا خالی دیدن لیوان بگویم و آن این است کا اصلا لیوانی وجود ندارد من لیوانی ندیده ام. درد را از هر طرف نوشتیم باز هم درد بود. مثل گنج نیست که بشود جنگ مانند روز نیست که بشود زور و مانند درمان نیست که بشود نامرد سرزمین واژه های وارونه

من هم این‌گونه پاسخ دادم:

با سلام متن زیبا نوشته شده بود ولی اجازه دهید که تا این حد بدبین نباشیم والا باید برویم و بمیریم!!! شوخی کردم البته. معتقدم چنین رویکردی ما ممکن است به پوچی گرایی یا همان نیهیلیسم ببرد و این خطرناک است قطعا لیوانی وجود دارد!!! می توان متن هایی زیبا از نظر ادبی نوشت ولی به نظرم نباید در اصل وجود بعضی چیزها و تلاش برای رفع آن شک کرد.

نظر شما چیست؟

   


نظرات()   
جمعه 16 اسفند 1392  05:47 ب.ظ    ویرایش: یکشنبه 11 اسفند 1392 05:53 ب.ظ
نوع مطلب: زندگی ،جامعه‌ی ایران ،

این مقاله را از دکتر سریع‌القلم مطالعه کردم. توصیه می‌کنم حتما آن را به دقت بخوانید. در این مقاله 30 ویژگی انسان عقلانی ارائه شده که باید جایی در اتاق‌مان نصب کنیم و هر روز یک بار مرور کنیم. فهرست این سی ویژگی را در ادامه‌ی مطلب می‌آورم. برای یادآوری به خودم!

ادامه مطلب   


نظرات()   
جمعه 27 دی 1392  09:10 ب.ظ    ویرایش: جمعه 27 دی 1392 01:29 ب.ظ
نوع مطلب: جامعه‌ی ایران ،

فکر می‌کنم یکی از عللی که بعضی (البته نه چندان کم!) از نسل جوان ما به ارزش‌هایی که ما (منظورم نظام هم در سطح کلان، دولت، و هم در سطح خرد، خانواده) برایشان ترسیم کرده ایم، توجه نمی‌کنند، نوعی تناقض، تعارض و ابهام در عمل ماست، مایی که باید الگوی آن‌ها باشیم. در آزمایش‌های کلاسیک روان‌شناسی نشان داده شده که وقتی قاعده‌ای در برخورد و پیامد رفتار حتی با حیوانات نداشته باشیم، آن‌ها تعادل روانی و رفتاری خود را از دست می‌دهند. حالا حکایت نسل جوان مظلوم ما همین شده. فکر می‌کنیم با نسلی که 40 یا 50 سال قبل بوده‌اند مواجه هستیم که خیلی زود شاید به دلیل عدم دسترسی به اطلاعات،‌ هر چه به آن‌ها بگوییم را باور کنند. فقط به طور مثال دو نمونه از نوع کنش ما در برخورد با مسائل را می‌خواهم مثال بزنم تا نشان دهم با این شیوه ره به جایی نمی‌بریم. سرمان را کرده‌ایم توی برف و فکر می‌کنیم خوب بقیه را با این نوع برخورد توجیه می‌کنیم. رفتارمان به عنوان الگوهای نسل جوان مملو است از تناقض،‌تضاد و ابهام. مملو است از عدم صداقت و راستی. مملو است از بی‌برنامگی و بی‌نظمی و مملو است از ...... همان چیزهایی که عکسش را از آن‌ها می‌طلبیم

مورد اول: خانم دکتر ابتکار قرار شده قبل از خطبه‌های نماز جمعه سخنرانی کند و این را اعلام کرده‌ایم. چطور شده که این قضیه بهم خورده به ما ربطی ندارد. رئیس ستاد نماز جمعه دلیل آورده که ایشان کسالت داشته‌اند ولی خود خانم دکتر این مطلب را گفته. بالاخره یکی دروغ گفته! چرا از دیگران می‌خواهیم صادق باشند و خودمان دروغ تحویل می‌دهیم؟

مورد دوم:‌ هم که موضوع تیراندازی یکی از مداحان معروف بوده که از قرار معلوم در قلب پایتخت اتفاقی افتاده ولی هزار و یک روایت از ان ارائه کرده‌ایم. هر کس چیزی می‌گوید. پر از تناقض و ابهام. الگویی که خودمان بزرگش کرده‌ایم خطایی مرتکب شده یا نشده؟ معلوم نیست. نوع برخورد ما با قضیه است که نسل جوان را به سمتی می‌برد که فکر کند در این مملکت همه چیز نوعی بازی است، آنهم از نوع کثیف آن. البته اگر می‌خواهیم جوانان ما آنچیزی باشند که ما می‌خواهیم باید این‌گونه (لینک) رفتار کرد.

   


نظرات()   
جمعه 1 آذر 1392  01:15 ب.ظ    ویرایش: شنبه 24 اسفند 1392 01:12 ب.ظ
نوع مطلب: جامعه‌ی ایران ،

احوال یکی از دانشجویان دکتری را پرسیدم و اینکه چکار می‌کند. با ایمیل مطلب پیوست را ارسال کرده که البته بخش‌هایی از آن زیاد خوشایند نیست. گوشه‌ای از اوضاع جامعه‌ی ما در دو نهاد بسیار مهم آموزشی است. در پاسخ به او نوشتم که باید صبر کنیم و تلاش! صبر بر اینکه ما هم در این مسیر دشوار مانند دیگرانی نشویم که به آن‌ها انتقاد داریم و تلاش برای تغییر وضع موجود و ایجاد جامعه‌ای ایده‌آل. حتی اگر این تغییر کم و میلی‌متری باشد. در ضمن نکته‌ی دیگری که توصیه من به همه‌ی دانشجویان ارشد و دکتری است که از پراکنده‌کاری خودداری کنند: آینده برای کسانی است که روی یک موضوع حتی موضوعی بسیار کوچک کار وسیع و عمیق انجام دهند. با پراکنده کاری به جایی نخواهیم رسید. بگذرم. مطلب را در ادامه بخوانید

ادامه مطلب   


نظرات()   
چهارشنبه 15 آبان 1392  09:15 ب.ظ    ویرایش: چهارشنبه 15 آبان 1392 09:18 ب.ظ

در حاشیه‌ی‌ مطلب دزدی را جار می‌زنند دانشجوی عزیزی شعر زیبا و تلخ زیر را نگاشته‌اند. شعر زیباست و تلخ! تلخ از بابت اینکه به نوعی منعکس کننده‌ی بخش‌هایی از واقعیت‌ها دنیای مدرن است.

صحبت از پژمردن یک برگ نیست،...وای جنگل را بیابان میکنند...
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میکنند..
هیچ حیوانی به حیوانی نمیدارد روا، آنچه این نامردمان با جان انسان میکنند..
فرض کن مرگ قناری در قفس هم، مرگ نیست...
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرُست..
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست
در کویری سوت و کور
در میان مردمی با این مصیبتها صبور....
صحبت از پژمردن یک برگ نیست...
صحبت از مرگ محبت
مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است...
فریدون مشیری

   


نظرات()   
پنجشنبه 25 مهر 1392  09:47 ب.ظ    ویرایش: پنجشنبه 25 مهر 1392 09:50 ب.ظ
نوع مطلب: جامعه‌ی ایران ،

اتفاقی مصاحبه‌ی این خانم را خواندم. لطفاً اگر فرصتی دست داد آن را به دقت بخواندی. واقعاً چه پاسخی برای او و ده‌ها مادر و پدر داغ‌دار مانند او داریم از کم‌کاری‌ها، حرص مال دنیا خوردن‌ها و ...... چگونه خواهیم توانست پاسخ دهیم بی‌لیاقتی‌هایمان رادر ساختن جامعه‌ای که او و امثال او در راه به وجود آوردنش خون‌دل‌ها خوردند. 

   


نظرات()   
چهارشنبه 20 شهریور 1392  06:47 ب.ظ    ویرایش: چهارشنبه 20 شهریور 1392 06:47 ب.ظ

خانم خزاعی داستانی تمثیل گونه از اوضاع روشنفکری حاکم بر ما برایم ارسال کرده‌اند که در زیر آن را می‌آورم. به‌نظرم وقتی به دنبال ریشه‌یابی مشکلات کشور (و یا حتی شخصی خودمان) می‌رویم همه به‌دنبال ریشه‌های بیرونی آن هستیم. خیلی راحت فرافکنی می‌کنیم و همه را به جز خودمان مقصر می‌دانیم. ولی غافل از اینکه همه‌ی ما در ایجاد بعضی از مشکلاتی که در انتقاد از آن‌ها گوی سبقت را از یکدیگر می‌رباییم شریکیم و حاضر نیستیم برای حل آن گامی هر چند کوچک برداریم. همه در مقام روشنفکری و استدلال به ظاهر خوب آسیب‌ها را می‌شناسیم اما در مقام عمل پا پس می‌کشیم. حل بسیاری از مشکلات کمی همت و واقع‌بینی می‌خواهد؛ کاری که بعضی اوقات افرادی با سطح سواد و ادعای کمتر آن را بهتر از ما انجام می‌دهند.

داستان غم انگیز ما - وقتی روشنفکری ، سرگرمی میشود 
 
روزی مردی داخل چاله ای افتاد و بسیار دردش آمد ...
یک روحانی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای!
یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت!
یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد!
یک یوگیست به او گفت: این چاله و همچنین دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعیت وجود ندارند!!!
یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت!
یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد!
یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند پیدا کند!
یک تقویت کننده فکر او را نصیحت کرد که : خواستن توانستن است!
یک فرد خوشبین به او گفت : ممکن بود یکی از پاهایت رو بشکنی!!!
سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بیرون آورد...!
به‌همین سادگی!!

   


نظرات()   
دوشنبه 14 مرداد 1392  11:14 ق.ظ    ویرایش: - -

دیروز دخترم به مناسبتی جمله‌ی زیر رو به نقل از گاندی گفت که لُپ مطلب کتابی است که این چند روز در حال خواندنش هستم: ارتباط بدون خشونت تألیف مارشال روزنبرگ. مطالعه‌ی این کتاب و نکته‌ای که دخترم به نقل از گاندی دارد را توصیه می‌کنم. بسیاری از ما در مقام روشن‌فکری! در مورد آنچه بقیه و کشورمان باید باشند  خیلی حرف می‌زنیم اما باید خودمان رو تغییر دهیم، تا آرزوهایی که به زبان می‌آوریم برای جامعه‌ای که زندگی می‌کنیم تحقق یابد.

You must be the change you wish to see in the world
تو باید تغییری باشی که انتظار دیدنش را در دنیا داری.

   


نظرات()   
جمعه 3 خرداد 1392  04:50 ب.ظ    ویرایش: - -

در مطلب قبل نوشتم روان‌شناسی مثبت‌نگر جای خاصی در دهه‌های اخیر در رویکردهای روان‌شناسی باز کرده. بعد از گذاشتن این پست یکی از دانشجویان سابق متنی که در ادامه می‌آید را برایم فرستاده. متن تحت عنوان زندان بدون دیوار است و اشاره به وضعیتی دارد که فرد با تأکید بر جنبه‌های منفی زندگی خود را شکنجه داده و در عین آزادی،‌ زندانی سخت را برای خود خلق می‌کند.

متأسفانه بسیاری از ما ایرانی‌ها علی رغم داشتن زندگی خوب و امکانات مناسب، مهم‌ترین اصل زندگی که همان رضایت از زندگی است را نداریم. خصوصاً اینکه این روحیه را به فرزندانمان نیز منتقل می‌کنیم. کوچک‌ترین نکات منفی رو بزرگ و بزرگترین خوشی‌ها و نعمت‌ها را فراموش می‌کنیم. این روزها کمتر کسی را پیدا می‌کنید که از خودش و جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کند راضی باشد. وقتی هم به گذشته افراد نگاه می‌کیند می‌بیینید زندگی اکثر آنها به مراتب بهتر از گذشتگان‌شان است. این را هم اضافه کنم این مطلب به معنای سرپوش گذاشتن به کاستی‌ها و نقص‌ها نیست بلکه در عین دیدن کاستی‌ها و تلاش برای رفع آن‌ باید قدردان نعمت‌هایی باشیم که داریم. متن را بخوانید و یادمان باشد با تکرار خبرهای منفی خودمان را شکنجه نکنیم.

ادامه مطلب   


نظرات()   
سه شنبه 17 اردیبهشت 1392  05:35 ب.ظ    ویرایش: - -
نوع مطلب: جامعه‌ی ایران ،

بارها شده در چند ده متری چراغ قرمز رانندگانی را دیده‌ام که با وجود سیستم هشداردهنده‌ی زمان و اینکه می‌بینند مثلاً تا شروع چراغ سبز 45 ثانیه مانده، گاز می‌دهند،‌ لائی می‌کشند و بعد هم مجبورند محکم روی ترمز بکوبند. بعضی معتقدند فرهنگ رانندگی تا حدودی می‌تواند فرهنگ عمومی حاکم بر یک کشور را مشخص کند. به نظر بی‌ربط هم نگفته‌اند. ما چه در زمینه‌ی فردی و چه در زمینه‌ی اجتماعی آینده‌نگر نیستیم. چند متر پیش‌رویمان را نمی‌ببینیم و بسیاری اوقات بی‌برنامه عمل می‌کنیم. برای رسیدن به هدفی که  باید گاهی کمی آهسته‌تر رفت  کلی لائی می‌کشیم! دیگران و خودمان را به‌خطر می‌اندازیم و آخرش هم مجبور هستیم محکم بکوبیم روی ترمز!!

   


نظرات()   
پنجشنبه 12 اردیبهشت 1392  05:29 ب.ظ    ویرایش: پنجشنبه 12 اردیبهشت 1392 06:00 ب.ظ

امروز مراجعی از دانشجویان ارشد داشتیم که به دنبال ارتباط با فردی از طریق چت، و ارسال عکس‌های خانوادگی‌اش مورد تهدید قرار گرفته بود. از یک طرف،‌خوشحال شدم که او در تقریباً اولین گام به ما مراجعه کرده و می‌توانیم کمکش کنیم؛ و از طرفی کمی متعجب، که چقدر نسل جوان صادق و پاکی داریم که زود گول می‌خورند، و از دیگر سو، نگران که چرا فردی با تحصیلات ارشد این‌قدر مهارت‌های زندگی پایینی دارد و نتوانسته موقعیت را به خوبی تجزیه و تحلیل کند.

وقتی فردی با عدم تحصیلات مناسب و با سابقه‌ی 15 ماه زندان و اقرار به اینکه نتوانسته با همسر سابقش بسازد، وعده و وعیدی می‌دهد، آیا من دانشجوی کارشناسی‌ارشد نباید موقعیت را تجزیه و تحلیل کنم و به سادگی گول خورده و عکس‌های خصوصی‌ام را برایش بفرستم؟؟ یاد حادثه‌ای مشابه مربوط به دانشجوی رشته‌ی پزشکی افتادم (خبرش را در اینجا بخوانید). آیا این افراد که در هوش متوسط به بالای آن‌ها نباید شک کرد، نباید از حداقل مهارتی و قدرت استنتاجی در تحلیل حوادث برخوردار باشند که به همین سادگی گول نخورند.

پیشنهاد می‌کنم اگر به هر دلیل درگیر چنین مواردی شدیم بهتر است در اولین گام و بلافاصله افرادی که در این زمینه می‌توانند کمک کنند را در جریان بگذاریم و فکر نکنیم حالا که اشتباه کرده‌ایم دیگر راه بازگشتی نیست. یادمان باشد که به هر دلیل ممکن است از روی عمد و یا غیرعمد در مسیر زندگی به سمت مرداب برویم. ولی یادمان باشد وقتی اندکی پایمان در مرداب فرو رفت اگر کمک بخواهیم به راحتی از آن بیرون خواهیم آمد ولی اگر جلوتر رویم دیگر کسی کمک زیادی نمی‌تواند بکند.

این حوادث نشان می‌دهد که ما چه به عنوان پدر و مادر، و چه به عنوان سیستم (آموزش و پرورش و آموزش عالی)‌ نقش خود را در تربیت نسلی آگاه و با مهارت به خوبی ایفا نکرده‌ایم. 

   


نظرات()   
جمعه 6 اردیبهشت 1392  04:20 ب.ظ    ویرایش: جمعه 6 اردیبهشت 1392 04:47 ب.ظ
نوع مطلب: جامعه‌ی ایران ،

این خبر در ارتباط با افتتاح موزه بوش رئیس جمهور پیشین آمریکا در بسیاری از سایت‌های داخلی و خارجی انعکاس یافته. جدای از اصل موضوع، نوع رفتار 5 رقیب سیاسی در 35 سال گذشته می‌تواند قابل توجه باشد. به ذهنم رسید این افراد که ما خیلی از مواضع آن‌ها را قبول نداریم چه‌طور با گذشتگان خود رفتار می‌کنند و ما چگونه؟ به این جملات اوباما رئیس جمهور فعلی آمریکا که از حزب رقیب بوش است دقت کنید: مایه افتخار من و همسرم است که در این روز و برای این رویداد و تقدیر از جرج دبیلو بوش چهل و سومین رئیس جمهور آمریکا در اینجا حضور داریم. من از خدمات و تلاش های جرج دبلیوبوش رئیس جمهور پیشین کشور ... (ذکر نمونه‌هایی از خدمات بوش به آمریکا) ..... صمیمانه تشکر میکنم و امیدوارم رئیس جمهور بعد از من نیز تاکید کند که ما عاشق آمریکا بوده و نهایت تلاش خود را برای خدمتگزاری انجام خواهیم داد.

حال به خودمان نگاه کنیم. کدام یک از مسئولین و رؤسای جمهور قبلی مانده‌اند که ما آن‌ها را به انواع موارد متهم نکرده‌ایم؟  کمی اگر خود را جایجوان امروز آمریکایی و ایرانی قرار دهیم شاید کمی به خود آییم. از یک سو، جوان آمریکایی می‌بیند همان افرادی که در مورد اداره‌ی کشور با هم شدیدترین اختلافات رو دارند،‌ با احترام با یکدیگر رفتار می‌کنند و پیام می‌دهند که همه عاشق کشورشان هستند؛ و از سوی دیگر، جوان ایرانی می‌بیند هر کس در این مملکت بوده و در بازه‌ی زمانی به این مرز و بوم خدمت کرده و مسئولیتی داشته (هر چند ممکن است اشتباهای هم مرتکب شده باشد) بنا به نقل رقبای سیاسی انواع جرائم اقتصادی و .... را مرتکب شده و از دایره‌ی دین و ایمان  و انسانیت خارج است، اگر شما جای جوان ایرانی بودید چگونه تصوری از مسئولین و کشورتان داشتید؟ فقط باید گفت: فاعتبروا یا اولو الابصار. شاید بهتر باشد به جای به فکر خود و رفقای خود بودن، کمی به فکر کشور و ایمان نسل جوان‌مان باشیم.

   


نظرات()   
سه شنبه 17 بهمن 1391  01:56 ق.ظ    ویرایش: سه شنبه 17 بهمن 1391 02:28 ق.ظ

امروز صبح یکی از دانشجویان سابق و البته همکار عزیز امروزم، برای موردی مشورت کرد. در موضوعی دچار دو دلی شده بود. با اینکه توصیه‌ای که به او کردم را عمل نکرد، اما نوع تصمیمی که گرفت نشان می‌دهد با همه‌ی گرفتاری‌های موجود‌، می‌توان کسانی را پیدا کرد که در زندگی اخلاق و منفعت جمعی را بر منفعت زودگذر دنیوی و منافع شخصی ترجیح می‌دهند. این انسان‌های معدود، احترام‌برانگیزند و پیام‌آور این نکته هستند: که می‌توان به شکل‌ دیگری هم زندگی کرد. او باید بداند که خیلی‌ها به وجود چنین افرادی در جامعه افتخار می‌کنند.

در ادامه‌ی مطلب ایمیلی که در مورد تصمیم‌اش نوشته را بخوانید. البته متأسفم که به دلایلی باید بعضی جاها را سانسور!!!؟؟؟ کنم.

ادامه مطلب   


نظرات()   
یکشنبه 19 آذر 1391  05:22 ب.ظ    ویرایش: - -
نوع مطلب: جامعه‌ی ایران ،

مطابق سنوات قبل از دانشجویانی که پایان‌نامه هایشان رو تمام کرده‌اند درخواست کردم تا در صورتی که در اجرای پایان‌نامه‌هایشان هزینه ای را متقبل شده اند اعلام کنند تا از مبلغ گرنتی که در اختیار اساتید قرار می‌گیرد و  البته مطابق با معیارهایی که مدیریت تحصیلات تکمیلی گفته هزینه‌های انجام شده را پرداخت کنم. خیلی از دانشجویان از گرفتن این هزینه صرف نظر می کنند و این امکان را می‌دهند که گرنت صرف تقویت پژوهش در گروه شود. اما جواب منفی یکی از دانشجویان خوب و متعهد از سنخ دیگری بود:

با سلام وقتتون به خیر استاد محترم. در مورد هزینه پایان نامه تصمیم گرفتم مبلغ و دریافت نکنم. اینقدر فکر دانشجویانی که از عهده هزینه غذای خود هم در مضیغه بودند بنده رو درگیر کرد که به خودم اجازه ندادم  اصلاً به فاکتور و شماره حساب فکر کنم. هر طور که خودتان صلاح می دانید این مبلغ هر چند ناچیز را هزینه کنید.....

روزی نیست که در مرکز مشاوره با مواردی که ذهن این دانشجوی سابق و همکار فعلی رو درگیر کرده مواجه نباشم.... از دو خواهری که درخواست نکردند که دو ژتون غذا به آن‌ها بدهیم بلکه درخواست‌شان این بود به مسئول توزیع غذا سفارش کنیم کمی به کف‌گیرش اجازه دهد برنج بیشتری برای آن ها بریزد!! تا .....مراجعات مکرر برای کار دانشجویی!

سؤال بی‌پاسخ این است که چرا در کشوری که روی نفت و گاز موج می‌زند و در چند سال گذشته درآمد نفتی‌اش برابر یک‌صد سال گذشته بوده، نمی‌توانیم حداقل شرایط را برای زندگی سالم را فراهم کنیم؟ گیرکار کجاست؟ چرا برای صدها مورد تجملی و بی‌مصرف بودجه موجود است اما نمی‌توان چند کار دانشجویی یا مقدار مکفی وام دانشجویی فراهم کرد تا دانشجوی ما بدون دغدغه و بدون درگیر شدن در مسائل جانبی که بعضاً آسیب‌های جدی اجتماعی هستند، بتواند درس بخواند، تخصص بگیرید و برای آینده‌ای روشن تلاش کند. مشکل کجاست؟

بد نیست در ادامه متن بسیار جالبی که دانشجوی فوق ارسال کرده و گویای همین نابرابری‌هاست را مطالعه کنید:

ادامه مطلب   


نظرات()   
جمعه 17 آذر 1391  05:16 ب.ظ    ویرایش: جمعه 17 آذر 1391 05:54 ب.ظ

دانشجوی نادیده‌ای از طریق ایمیل برای انجام کار پژوهشی از من کمک خواست و راهنمایی. قرار بود پژوهشی در مقیاس کوچک را برای ارائه به همایشی آماده کند. چون راه دور بود توصیه شد تحت نظر یکی از اساتید دانشگاهش کار کند. بعد از چندین ایمیل و راهنمایی در مورد کاری که قبلاً ما در بیرجند انجام داده بودیم، ایمیل زیر رو ارسال کرد:

دکتر خامسان عزیز، با سلام، با عرض پوزش از اینکه من نتوانستم آن طور که دوست دارم با شما همکاری کنم متاسفانه استادم نگذاشتند وجالب اینکه بعد از تمام دوندگی هایی که من برای این پروپوزال انجام دادم پرو پوزال را به نام خود و خانمشان ثبت کردند.با تمام وجود از شما عذر می خواهم. با احترام

بی‌شک ما باید از او پوزش بخواهیم نه او از ما!!! و هر چند باید اذعان کرد قطعاً همه‌ی اساتید کشور این‌گونه نیستند، اما باید قبول کنیم متأسفانه یکی از مشکلاتی که جامعه‌ی ما به‌شدت با آن دست به گریبان است، عدم وجود الگوهای مناسب برای نسل جوان است. یکی از روزنه‌هایی که به نسل جوان ما آسیب می‌رساند، ناصحانی (پدر، مادر، معلم، استاد، پزشک، روحانی، گشت ارشاد ... و همه‌ی کسانی که در جایگاه هدایت جامعه و نسل جوان نشسته‌اند) هستند که توصیه می‌کنند اما عمل نمی‌کنند.

چند وقتی است که به بهانه‌ی تغییرات  آیین‌نامه‌ ارتقاء اساتید، نظرخواهی رو در وبلاگ گذاشته‌ام. معتقدم که عمل فرهنگی و پرورشی ما در متن مراودات و تدریس ما با دانشجویان انجام می‌گیرد و نمی‌توان آن را به صورت ماده‌ای جداگانه در آیین نامه ارتقاء اساتید دید. علت آن هم نمونه‌های این چنینی است. اجازه دهید تأسف در حادثه‌ی بالا را کامل کنم به این شکل که: کار انجام شده قرار است به همایش اخلاق در آموزش ارائه شود!!!

 

   


نظرات()   
دوشنبه 8 آبان 1391  08:03 ب.ظ    ویرایش: پنجشنبه 11 آبان 1391 08:44 ق.ظ

این چند روز اول هفته برنامه‌ها خیلی فشرده بود و برای سومین شب، دیر وقت (البته به زمان بیرجند!!) به منزل آمدم. گفتم بعد از چند روز ایمیل‌ها رو چک کنم. کاش نمی کردم. خستگی‌ام مضاعف شد. یکی از همکاران متعهد و به تمام معنا متخصص که امثالش در دانشگاه و شاید جامعه کم هستند خیلی ساده به دلیل لغو قانون نیروهای شرکتی و بعد از چند ماه بلاتکلیفی به شرایطی رسیده که از همه چیز و همه کس (که من هم جزیی از آنم) دلشکسته شده. حق دارد و ما (همه‌ی ما) مقصریم. باید به چنین سیستم اداری به جد تبریک گفت!!!!! که هر چه باکفایت‌تر باشی، جای تو برای کار کردن تنگ‌تر می‌شود. بگذرم شاید در همین حد کفایت کند. برای اینکه با عمق وجود احساسش را بدانید جمله‌ای که در اخر ایمیل نوشته رو در زیر می‌آورم و برای خودم متاسفم، متاسف!

اشتبـــاه مــن ایـن بــود ....
هــر جــا رنــجیدم ، لبــخند زدمـ ....
فــکر کــردند درد نــدارد ، سنــگین تر زدنــد ضــربه هارا

   


نظرات()   
جمعه 5 آبان 1391  09:31 ب.ظ    ویرایش: - -
نوع مطلب: جامعه‌ی ایران ،

این روزها اوضاع اقتصادی مردم اصلاً خوب نیست. البته اگر فقط مسائل اقتصادی بود زیاد مشکل نبود. وقتی آمارهای اقتصادی رو در کنار سایر آمارهایی که به مسائل اجتماعی و ارزشی مرتبط می‌شود بگذاریم، همه‌ی کسانی که دلی در گرو این مملکت و زحماتی که در این چند دهه کشیده شده، داشته باشند نگران می‌شوند. همین چند روز پیش در جلسه طرح مطلع مهر در مشهد دکتر افروز از آمار نگران کننده‌ی طلاق گفت (از هر 7 ازدواج در کشور یک طلاق و در 5 کلان شهر کشور از جمله دو کلان شهر مذهبی مشهد و قم از هر 4 ازدواج یک طلاق). دکتر افروز می‌گفت اگر نتوانسته‌ایم وضع باثبات اقتصادی ایجاد کنیم شاید مهم نباشد اما این آمار اصلاً زیبنده‌ی کشور نیست. آمار رشد طلاق و کاهش ازدواج در شش ماه اول سال جاری که این هفته اعلام شد در کنار سیل افراد جویای کاری که هر روز مراحعه می کنند،‌ همه را باید شرمنده کند. با این امارها یاد مطلبی افتادم تحت عنوان اعترافی تلخ که چند وقت پیش در مورد سخنان آیت الله استادی نوشته بودم. تقریباً روزی نیست که بزرگان کشور از افول ارزش‌ها نگویند. اگر همین‌طور عمل کنیم فکر می‌کنم که نسل جوان فعلی و فرزندان آینده‌ی آن‌ها قضاوت خوبی از عملکرد ما نخواهند داشت.

متاسفانه همه‌ی این شرایط در وضعیتی است که حداقل از نظر درامدی در چند دهه‌ی گذشته اوضاع کشور بد نبوده. در این خبر از قول یکی از مسئولین در تشخیص مصلحت نظام که خود وزیر نفت بوده آمار جالبی از درامدهای کشور در یک صد سال گذشته ارائه شده. خلاصه این است:
  • کل درامدها از ابتدای تاسیس صنعت نفت و اولین استخراج نفت در زمان مظفرالدین شاه برابر 1116 میلیارد دلار است.
  • از دوره مظفر‌الدین شاه تا سال 1352 درآمد‌های نفتی كشور 26.8 میلیارد دلار بوده.
  • حجم درآمد‌های نفتی در بین سال‌های 52 تا 57 نیز 112.7 میلیارد دلار بوده است.
  • مجموع قبل از انقلاب 139.5 میلیارد دلار درآمد نفتی عاید كشور شده است.
  • از ابتدای انقلاب تا انتهای دولت هشتم، 445.4 میلیارد دلار درآمد داشته ایم. 
  • و در هفت سال اخیر از سال 1384 تا  1390 درامد ما 531.1 میلیارد دلار بوده است یعنی تقریبا بیش از نیمی از کل درامد نفتی کشور از حدود صد سال قبل!!

   


نظرات()   
چهارشنبه 3 آبان 1391  09:21 ب.ظ    ویرایش: - -

امروز جلسه‌ی روان‌شناسان و مشاوران استان خراسان جنوبی در محل اداره کل بهزیستی تشکیل شد. هدف شنیدن مهم‌ترین آسیب‌های اجتماعی- روانی از دیدگاه اعضاء سازمان نظام روان‌شناسی بود. بعضی از مهم‌ترین آسیب‌های ذکر شده به این شرح بود:
تفاوت در باورها و ارزش‌های نسل جوان - مشکلات عاطفی - عدم وجود معیار مناسب در روابط دختر و پسر - فرارابطه‌ها در زندگی خانوادگی - آسیب‌های مرتبط با اینترنت و تلفن همراه - طلاق توافقی - تعارض‌های درون خانواده (همسران، والدین با فرزندان) - بلوغ و مسائل جنسی جوانان - اردواج و معیارهای همسرگزینی

   


نظرات()   
جمعه 26 خرداد 1391  11:12 ب.ظ    ویرایش: جمعه 26 خرداد 1391 11:18 ب.ظ
نوع مطلب: جامعه‌ی ایران ،

مقاله علم بهتر است یا نفت؟! را دوستی از طریق ایمیل برایم فرستاده. بر اساس اطلاعات به دست آمده از آزمون بین المللی ارزیابی دانش آموزان PISA نشان داده دانش آموزان کشورهایی در این آزمون موفق بوده‌اند که به جای تکیه بر منابع خدا دادی به آنچه خودشان ساخته‌اند تکیه دارند. مقاله کمی طولانی است (البته به مقیاس حوصله‌ای که الان برای خواندن وجود دارد) اما خواندش کمتر از 10 دقیقه وقت می‌برد. شاید با خواندن آن علت بخشی از عقب ماندگی‌هایی که داریم را درک کنیم.

   


نظرات()   
پنجشنبه 13 بهمن 1390  01:13 ب.ظ    ویرایش: پنجشنبه 13 بهمن 1390 11:37 ب.ظ

  یکی از همکاران که اخیراً به جمع ما در گروه روان‌شناسی دانشگاه بیرجند پیوسته‌اند، با کمال تعجب از پدیده‌ای تحت عنوان گدایی نمره شاکی و مطالب زیر رو در همین ارتباط برایم فرستاده اند. البته این پدیده برای من زیاد تعجب برانگیز نبود!!!

در  آسیب‌شناسی این پدیده، می‌توان توپ رو در میدان دیگران انداخت: مثلا ضعف نظام تربیتی و آموزشی، هم در سطح خانواده و هم اموزش رسمی، یا فرهنگی که بعضاً سیاست‌مداران بر جامعه حاکم کرده‌اند. ولی بهتره من به عنوان استاد از خودم سؤال کنم: چرا؟

فکر می‌کنم دلیل رواج فزاینده‌ی این درخواست‌ها، موفق بودن این روش در رسیدن به هدف است: یعنی گرفتن نمره بدون تلاش و بدون رسیدن به حداقل اهداف درس! یکی از همکاران نقل می‌کرد دانشجویی  برای تأیید مشکلش به من ارجاع شده بود. تمام مدت اشک می‌ریخت. به او گفتم مشکل تو واضحه، ولی چرا این‌قدر اشک می‌ریزی؟ خیلی صادقانه جواب داد: من از این اشک ریختن ها خیلی منقعت برده‌ام!!!!!

پدیده گدایی نمره از نوع سنتی
شما را به خدا به من نمره بدین.
خدا از بزرگی شما را کم نکند، به من نمره بدهید.
به خدا مریضم، علیلم به من نمره بدین
پدر و مادرم مریض هستند، در بیمارستان بستری هستند ، محض رضای خدا به من نمره بدین.
من متأهل هستم، عیال وارم به من کمک کنید.
به خدا پدرم دعوام میکنه، نمی ذاره بیام دانشگاه تو رو خدا به من نمره بدین.
به خدا اگر مشروط شوم در خوابگاه راهم نمی دهند، به من نمره بدین
 
از نوع مدرن و با کلاس
من می خواهم انتقالی بگیرم، نیاز به معدل بالا دارم، به من نمره بدین
می خواهم از شبانه به روزانه تبدیل شوم نیاز به نمره و معدل بالا دارم
می خواهم در فوق لیسانس شرکت کنم، نیاز به معدل بالا دارم
همه درس هایم نمره الف گرفته ام، نمی خواهم معدلم پایین بیاید.
معدل من تا حالا 18 بوده، دوست ندارم کمتر بشه؟!!
از این درس به من نمره بدین از درس های دیگه در ترم بعد هر چه قدر می خواهید نمره کم کنید؟!!!

شاید جالب باشه مواردی  که من هم در اعتراض به نمرات این نیم سال دریافت کرده ام رو در پایین بخونید تا صحت مطالب همکارمون رو کاملاً درک کنید:

ادامه مطلب   


نظرات()   
پنجشنبه 12 آبان 1390  11:26 ق.ظ    ویرایش: پنجشنبه 12 آبان 1390 03:22 ب.ظ
نوع مطلب: جامعه‌ی ایران ،

این خاطره را به کرات توسط رایانامه دریافت کرده‌ام و هر بار هم تا آخر متن را خوانده‌ام. هر چند ممکن است برای بعضی‌ها مثل من تکراری باشد اما اگر اصل آن صحت داشته باشد، موجب افتخار است. کاش هم دیگران بدانند جای ما کجاست و هم خودمان بدانیم در زندگی فردی و  اجتماعی‌مان  کجا باید بایستیم ،‌ چه رسالتی داریم و از همه مهم‌تر: الان کجا ایستاده‌ایم!

-------

زمانی که قرار بود دادگاه لاهه برای رسیدگی به دعاوی انگلیس در ماجرای ملی شدن صنعت نفت تشکیل شود ، دکتر مصدق با هیات همراه زودتر از موقع به محل رفت . در حالی که پیشاپیش جای نشستن همه ی شرکت کنندگان تعیین شده بود ، دکتر مصدق رفت و به نمایندگی هیات ایران روی صندلی نماینده انگلستان نشست . قبل از شروع جلسه ، یکی دو بار به دکتر مصدق گفتند که اینجا برای نماینده هیات انگلیسی در نظر گرفته شده و جای شما آن جاست ، اما پیرمرد توجهی نكرد و روی همان صندلی نشست .. جلسه داشت شروع می شد و نماینده هیات انگلیس روبروی دکتر مصدق منتظر ایستاده بود تا بلکه بلند شود و روی صندلی خویش بنشیند ، اما پیرمرد اصلاً نگاهش هم نمی کرد. جلسه شروع شد و قاضی رسیدگی کننده به مصدق رو کرد و گفت که شما جای نماینده انگلستان نشسته اید ، جای شما آن جاست. 

کم کم ماجرا داشت پیچیده می شد و بیخ پیدا میكرد که مصدق بالاخره به صدا در آمد و گفت: شما فكر می کنید نمی دانیم صندلی ما کجاست و صندلی نماینده هیات انگلیس کدام است ؟ نه جناب رییس ، خوب می دانیم جایمان کدام است .. اما علت اینكه چند دقیقه ای روی صندلی دوستان نشستم به خاطر این بود تا دوستان بدانند برجای دیگران نشستن یعنی چه ؟ او اضافه کرد که سال های سال است دولت انگلستان در سرزمین ما خیمه زده و کم کم یادشان رفته که جایشان این جا نیست و ایران سرزمین آبا و اجدادی ماست نه سرزمین آنان ... سكوتی عمیق فضای دادگاه را احاطه كرده بود و دكتر مصدق بعد از پایان سخنانش كمی سكوت كرد و آرام بلند شد و به روی صندلی خویش قرار گرفت. با همین ابتکار و حرکت ، عجیب بود که تا انتهای نشست ، فضای جلسه تحت تاثیر مستقیم این رفتار قرار گرفته بود و در نهایت نیز انگلستان محکوم شد.

   


نظرات()   
پنجشنبه 28 مهر 1390  06:04 ق.ظ    ویرایش: پنجشنبه 28 مهر 1390 06:52 ق.ظ
نوع مطلب: جامعه‌ی ایران ،

متن زیر رو از طریق رایانامه دریافت کردم. متاسفانه جلوه‌ی دیگری است از رنگ باختن هویت و فرهنگ ملی ما در هجوم مدرنیته.


داشتم بر میگشتم خونه مسیرم جوریه که از وسط یه پارک رد میشم بعد میرسم به ایستگاه اتوبوس توی پارک که بودم یه زن خیلی جوون با چادر مشکی رنگ و رو رفته و لباس های کهنه یه پیرمرد رو که روی یه چشمش کاور سفید رنگی بود همراه خودش راه میبرد. رسید به من گفت سلام!
من فکر کردم الان میخواد بگه من پول میخوام که بابام رو ببرم دکتر و از این حرفا اول خواستم برم بعد گفتم منکه عجله ندارم بذار واستم شاید کار دیگه ای داشته باشه منم همینطور که اخمام تو هم بود سرم رو به علامت جواب سلام تکون دادم و نگاهش کردم گفت آقا من باید بابام ( بعد پیرمرده رو نشون داد) رو ببرم مجتمع پزشکی نور آدرسش نوشته توی خیابان ولیعصر، خیابان اسفندیاری گفتم خوب؟!
با یه لحن بغض آلود گفت خوب بلد نیستیم کجاست توی این شهر خراب شده از هر کی هم می پرسیم اصلا به حرفمون گوش نمیده! بیشعورا جوابمونو نمیدن (اشک تو چشماش جمع شده بود)
بهش آدرس دادم و گفتم تو این شهر خراب شده وقتی آدرس میخوای باید بی مقدمه بپرسی فلان جا کجاست اگر سلام کنی یا چیز دیگه بگی فکر میکنن میخوای ازشون پول بگیری! بعد از اینکه رفت گفتم چقدر سنگ دل شدیم چقدر بد شدیم چقدر زود قضاوت میکنیم، خود من تا حالا چند نفر رو همینجوری بی محلی کردم و رفتم چون گفتم خوب معلومه دیگه پول میخواد طفلکی زن بیچاره خیلی دلم براش میسوزه فقط به خاطر اینکه فقیر بود و ظاهرش فقرش رو نشون میداد دلش رو شکسته بودیم

چه خوب شد جوابشو دادم!

   


نظرات()   
شنبه 21 خرداد 1390  08:13 ق.ظ    ویرایش: شنبه 21 خرداد 1390 08:45 ق.ظ

 یکی از دانشجویان سابق‌ام که مقاله اش را به مجله‌ای ارسال کرده بودم و به او ماموریت دادم تا امور چاپ ان را پیگیری کند مطلب زیر را برای‌ام فرستاده:

«باسلام ،‌امیدوارم که لحظه‌های خوبی داشته باشید، بالاخره 2 روز پیش موفق شدم که با دفتر مجله اندیشه‌های ..... تماس بگیرم ولی مسئول مجله گفتند که چنین مقاله‌ای به دست ما نرسیده است و همچنین گفتند که ما از طریق ایمیل هیچ مقاله‌ای را دریافت نمی‌کنیم و تا آمدم بپرسم که چگونه مقاله را به دستتان برسانم گوشی را قطع کردند. حالا چیکار کنم؟؟؟»

به راستی حالا باید چیکار کرد؟ حداقل اخلاق انسانی (نه اسلامی، نه علمی و نه حرفه‌ای از مجله‌ای که قرار است اندیشه‌های تربیتی را نشر دهد) انتظار می‌رفت این بود که با مخاطب خداحاقظی می‌کردند!! متاسفانه هیچ چیز سر جای خودش نیست! مقاله را ارسال می‌کنی هزار بار تماس می‌گیری که حداقل بگویند رسیده یا نه؟ سایر موارد هم که سرجای خودش. آن‌قدر از این دست موارد در یک سال گذشته رخ داده و در همین گذر عمر منعکس کرده‌ام که خودم هم خسته شده‌ام. این نوع برخورد از سوی نشریات علمی به جز مایوس کردن پژوهشگران جوان هیچ ثمری ندارد، نسل ما که به اندازه‌ی کافی پوست کلفت شده‌ایم. مانند خیلی از موارد متاسفانه حداقل اصول اخلاقی از سوی ما رعایت نمی‌شود. فقط شعار می‌دهیم و شعار! 

اما باید چیکار کرد؟ خلاصه اینکه باید ایستاد و جنگید! جنگید برای احیای حداقل حقوق انسانی واخلاقی. باید به خود آییم و حداقل (و هر چند خیلی سخت) در محدوده‌ی کاری و زندگی خودمان سعی کنیم انسان باشیم (نمی‌گویم مسلمان!). در مورد مقاله‌ها هم به نظر می‌رسد باید قید مجلات داخلی را زد! ترجمه‌ی مقاله و ارسال آن به مجلات خارجی به مراتب راحت‌تر بوده و از اتلاف وقت جلوگیری می‌کند.

   


نظرات()   
  • کل صفحات:2  
  • 1
  • 2
  •   

گذر عمر

حرفهای ما هنوز ناتمام،‌ تانگاه می كنی وقت رفتن است.... قیصر امین پور